متن برنامه معرفت - عشق از نگاه مولوی
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی است که اون مفرح یاقوت در خزانه توست
رسیدیم به تعریف عشق، تقسیمات عشق، مولوی از ساحت عشق پرواز میکند. استاد در مورد عشق از نگاه مولوی به جاهای ظریفی رسیدیم که عشق را قهار میداند. موج گردون و جوشش دیگ و سایش ریگ همه اینها اوصاف عشق اشت اما لایههای دیگری از عشق را باز کرده که من خدمتتون عرض میکنم.
عشق را پانصد پر است و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری
زاهد با ترس تا زد به پا عاشقان پران تر از برق هوا
مراد از این 500 پر چیست؟
ج= پر میدونید که پر پرنده است هر پرنده دو پر دارد که پرواز میکنن و پرواز همیشه از زمین به بالاست. به همین جهت هواپیما میگن پرواز میکنه. Takoff میکنه یعنی از زمین کنده میشه، پرواز کنده شدن از زمین است. ما بستهایم به زمین چرا؟ چون جسم داریم ثقل داریم هر جسمی ثقیل است. جاذبه زمین اون را میکشد هر جسمی به حکم جاذبه زمین به زمین بسته شده. علاوه بسته زمانیم بسته مکانیم پرواز یعنی باید کنده بشم. این جا مولانا که 500 میگه معنیش این نیست که 499 نه، 600 نه، 500 به اصطلاح اهل ادب کثرت را میخواد بیان کند یعنی اگر پرنده دو پر داره عشق 500 پر، یعنی منحصر در 2 پر نیست پرهای زیادی داره. بنابراین هر چه پر زیاد باشد سرعت پرواز بیشتره و اوج بیشتره. یعنی عشق پروازش حد معین نداره یه پرنده حد معین میتونه پرواز کنه. جوجه گونهای است که نمیتونه پرواز کنه. اما عشق پروازش، سرعتش پروازش لایتناهی است. اونوقت بیان میکنه که از فراز گرفته تا تحت ثری. از فراز عرش یعنی بالای عرش که خدا میدونه کجاست که بالاتر از عرش در تصور ما درنمیآید. عرش خیلی بالاست بالاترین رتبه هستی. از فراز عرش تا اعماق اسفل السافلین زمین. این فضای پرواز عشق است. یعنی جایی نیست که عشق مانع بشه بگه نمیتونی بری. همه جا میره در یک فضای تقریباً لایتناهی این 500 پر هم سرعت، هم میدان، پرواز زیاد است تا جایی که به تصور در میاد میتونه پرواز کنه.
کی رسند این خائفان در گرد عشق کآسمان را فرش سازد درد عشق
رو آسمان پا میگذاریم. یعنی انقدر پرواز میکنیم که آسمانها زیر قدم شماست. بالاتر از هر چیزی است.
ملا هادی میفرماید مراد از درد عشق آن است که عشق اغیار ستیز است هر کجا پا مینهد غیر حق را میسوزاند.
عشق خاصیتش این است که غیر نمیبیند یعنی یگانه بین یگانه پرست و توجهش به یک سو است. یک بین، یک دان و به یک سو حرکت میکند.
عشق از اول اگر خونی بود تا گریزد آنکه بیرونی بود
از اول سخت است یعنی همه کس تاب و تحملش را ندارند. بیرونی یعنی کسی که اهلش نیست و از دایره عشق بیرون است وقتی عظمت، سرعت، جهندگی و سوزندگی عشق را میبیند اونی که اهلش نیست میگریزد. عشق شجاعت، قهرمانی، گستاخی، جرأت میخواد دلیری، از خود گذشتگی.
العشقُ نارٌ إذا وَقَعَ فی القَلب یَهرَبُ غیر الله.
البته عشق مثل هر چیز دیگه مراتب دارد. اصلاً هستی در مراتب است. عشق از همین عشق ظاهری شروع میشه ولی معشوقش پائین است معشوق هی گسترش پیدا میکنه یعنی اگر حالت عاشقی در انسان باشد اون خواستن شدید به هر چی میرسه قانع نیست میبینه اونی که میخواد این نیست این مهم است. اگر به یک چیز دسته اول رسید و قانع شد این تمام است عشقش هم تمام است. اما به هر چی میرسه میبینه این اون نیست و این باعث حرکت است باعث حیات عالم است. این نه تنها در عشق است در ادراک هم هست در معرفت هم هست. در عالم معرفت هم این محاسبه هست. اگر کسی در مرحله اول که یه چیزی فهمید فکر میکنه همه عالم اونی است که اون فهمیده بالاتر از فهم اون فهمی نیست این متوقف است هیچ چیزی دیگه بعد نخواهد فهمید و متأسفانه بسیاری از مردم این طوری هستند قانع میشن. اما یه آدمی هر چه معرفتش بالا میره میگه کمه. مردان راه حقیقت و مردانی که این جهان را میسازند کسانی هستند که به یک مرتبه از معرفت قانع نیستند به هر مرتبه که میرسند فراتر میروند. هر چه در این بحر نشانت دهند / گر نستانی به از آنت دهند. اگر ستاندی و خوشحال شدی تمام است اگر نستاندی و گفتی اونی که میخوای بالاتر است.
حقیقت مطلق لایتناهی است چیزی نیست که بگی من قانع شدم هر چه بروی به پایانش نمیرسی. همچنان میره به پایانش مَرَس: این سلوک تا ابد ادامه دارد.
نکته لطیف این است که گسترده عشق دردمندی است، عشق غیرتمندی است عشق سوزانی است عشق لاابالی و کوچه بازاری نیست این نکته مهم است. میدان جنگ هوی و هوسهاست. تا گریزد آنکه بیرونی بود. این نشان میدهد که عشق مولوی یک عشق غیرتمند است، متعهد است، سازنده است. در حالی که ما میبینیم یک سری حرفها و نسبتهای ناروایی به ساحت جناب مولوی میدهند که ایشون دنبال عشق شوریده بود. مثلاً رقص در حالیکه مراد ایشون از رقص را همین جا میشد معنی کرد.
جسم خاک از عشق افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
. این رقص معنیاش این است که انسان از نقصش بیاد بیرون. رقص در عرفان به معنی بیرون آمدن از نقص است و هرکه از نقصش بیرون رفته به رقص آید. این را ببینید چقدر ما تنزل دادیم به عشقهای کوچه بازاری. عشقهای شهوت پرست. لازم است که بخوانم نهایت عشق این است.
عشق اون شعله است کاو چون برفروخت هر چه جز معشوق باقی جمله بسوخت
اینجا ملاهادی میفرماید: ذاتاً عشقی که مولوی به دنبال اون است اغیار سوز است و خس و خاشاک را میسوزاند. چنانچه در جای دیگر میفرماید:
سوختم من سوخته خواهد کسی تا ز من آتش زند اندر خسی
سوختن در سوختن به معنی رقصی است که مولوی گفته.
ج= این نسبتها که فرمودید هر کسی به اندازه فهم خودش حرف میزنه. از رقص فقط الواتی میفهمند، هرزهگی میفهمند، کسی که رقص را این میدونه فکر میکنه رقص مولانا هم همینه. مرتبه فهمش همینه. حکایت: سعد الدین حمویه یکی از عرفای بزرگ است در جلسه سما بودند شعری خوانده شد و حالی به عرفا دست داد و عرفا به رقص آمدند سعدالدین همچنان آرام نشسته بود تکان نمیخورد یه کسی از اونها که در حال رقص بود گفت بهش: جلسه سماست. تو را ساکت میبینم سعدالدین این آیه را قرائت کرد: وَ تَرَی الجِبالُ تَحسِبُها الجامده وَ هِیَ تَمُّرُ مَرَّ السَحاب: شما کوهها را میبینی سالها صامت است اما در باطن امر این کوه مانند ابر در حرکت است و اون جمله که شما فرمودید از حاجی رقص نوعی حرکت است و حرکتی است که مبنایی تکونش میده یه محرکی داره. اصلاً رقص بیخودی که نیست. کسی که به رقص یه محرکی از درون داره رقص نوعی حرکت است ولی حرکت ویژه. نه هر حرکتی حرکتی که از نقص به کمال میره. اگر این طور معنی کنیم نه تنها عارف در رقص میاد، هستی در رقص است برای اینکه هستی علی الاتصال و علی الدوام از رقص به کمال میره از قوه به فعلیت. رقصی چنین میانه میدانم آرزوست کسی که مانده و قانع است همتش کم است این حرکت حبی و کمالی نداره نمیخوا بالاتر بره.
اما کی که برای کمال هَل مِن مَزید میگه این در واقع در یک رقص است. دریا در رقص است، حجر در رقصه، شجر در رقصه، کوه در رقصه، کوه هم حرکت جوهری داره حرکت حبی داره عالم در رقص است منتها رقص عارف با رقص جماد و حیوان یه تفاوتی داره. اونا از نقص به کمال میرن از نقص به کمال رفتن عارف یه حرکت دیگری است عارف یه حرکت فیزیکی داره و حتی وقتی پیر میشد رو به نزول میره اونم یه نوع کمال است اما عارف غیر از حرکت فیزیکی که داره، یه حرکتی روحی داره.روحش در حرکته. این رقص روحانی درونی سرایت داره در بدن اون رقص در درونه داره حرکت حبی در تعالی فکری است و عشقی ولی اون روح چنان سیطره در بدن داره که بدن هم به حرکت در میاد. رقص موزون. یعنی همان طور که روحش حرکت میکنه بدنش هم حرکت داره. این رقص عارف است این هرزه در آیی نیست که.
بسیار زیبا استاد: آنچه شما گفتید در تعریف رقص جناب مولوی هم همین طور گفتن:
رفتن و جولان سر میدان کنند رقص اندر خون مردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند چون رهند از نقص خود رقصی کنند
مطربان چون از درون دف میزنند بحرها در شورشان کف میزنند
اینکه فرمودید همه عالم در رقصه همه عالم محو در رقص میشه.
اصلاً موج دریا یه رقص دریاست. اون خونی که جناب مولوی فرمودند و یکی از مصادیقش همون شهادت است اصلاً از مرگ نمیترسه.
مرگ اگر مرد است گو نزد من آ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
یعنی رقص صفت سراغ مرگ میره. جای دیگه به زیبایی نقل کرده.
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر دانی بگو
برای رفتن به سوی حق مرگ را میدانم یه راه نزدیکتر بگو که از مرگ نزدیکتر باشه این رقص روحی است حرکت حبی و روحانی در جسم بیتأثیر نیست. جسم و روح به هم وابسته هستند جسم مرتبه نازله روح است. امروز میگن بسیستماتیک یعنی ارتباط روح و بدن آنچنان وابستهاند انگار یه چیزن. روح مرتبه بالاتر از جسم آدمی است. آنچه در روح اتفاق میافتد اثر سن در بدن ظاهر میشود. چه در فرح و سرور چه در حزن و غم. وقتی آدم غمگینه روی جسم اثر نمیذاره. غمگین صفت روح است و برعکس. بنابراین سرور عاشقانه عارف که سر از پا نمیشناسه که از نقص به کمال برسه روی اثر میزاره یه رقصی هم که در ظاهر اثر میذاره در بدنشون نشان داده میشود. دیده شده این غیر از هرزه درآیی است. چون نمیتونیم بفهمیم این طور معنی میکنیم.
میفرماید که:
این دهن برند از هزل ای عمو جز حدیث روی او چیزی مگو
یعنی میشه جلوه معشوقی ببینه و قراری درش باشه. نمیشه.
ج= بله نمیشه آدم بیقرار میشه. کوه در رقص آمد و چالاک شد وقتی کوه به رقص میاد عارف به رقص نیاد.
اینکه شیخ احمد غزالی را شماتت کردند میگفت من چیزی میبینم که شما نمیبینی. این نسبتهایی که به عرفا میدن همه از جهالت است. چون از حد خودشون نمیتونن فراتر برن. حتی سخن عرفا براشون قابل فهم نیست اعمالشان هم قابل فهم نیست این شماتتهاست که به عرفا میکنن همیشه جُهال نسبت به کُلَمین این ایرادها را داشتند که در حد مرتبه خودشون صحبت کردن.
جناب مولوی میگه برای اینکه شما از این شور و حال بهرهمند بشید میتونید از تیغ لا استفاده کنید.
تیغ لا در قتل غیر حق براند ورنگر زون پس که بعد لا چه ماند
همان لا اله الا الله.
ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای عشق شرکت سوز زَفت
ج= همت عالی مولانا در کلمه توحید. اصلاً کلمه توحید از کفر شروع میشه میگه لا اله بعد الا الله بعضی عرفا این لا را به جاروب تشبیه کردند. غبار راه را میبرد، خس و خاشاک را پاک میکند راه را صاف میکند. مولانا اینجا از جاروب فرا رفته لا را به تیغ تشبیه کرده تیغ برنده است جاروب راه صاف میکند اما تیغ غیر را میکشد. کشنده است. با تیغ لا غیر حق را ذبح میکند هر چه غیر از حق است از دم این تیغ باید بگذرد وقتی غیر محو شد فَمَن یَبقی الا الله: جز حق باقی نمیماند در واقع هم حق است ما در وهممان غیر میگنجد اصلاً غیر در وهم است. اگر از اول عشق بود دچار اوهام نبود این غیر نمیدید. وهم غیرساز است غیر را ما میسازیم حالا باید تبا تیغ لا که همان عشق است غیر را از سر راه برداریم. این جهاد واقعی است یعنی با شمشیر لا غیر حقیقت را از میان بردار.
بیدلیل نیست که رسول خدا فرمود بالاترین ذکر لا اله الا الله است.
ج= اصل توحید همین است جالب است که با لا شروع میشود.
داد جارویی به دستم آن نگار که برانگیزم ز دریا من غبار
اونم به جاروب تشبیه کردند مولانا به تیغ البته تشبیه مولانا تیزتر است.
ملاهادی سبزواری میفرماید: این جا مرا ذکر لا اله الا الله حالی است نه مقالی.
ج= مقال هم اگر ریاکارانه نباشد علامت حال است. ریاکار و منافق ممکنه بگه. تیغ نفی اثبات است غیر حق را نفی میکند و الله را باقی میگذارد. اگه واقعاً تیغ حال باشه میشه و بِذِکرِهِم مأموره این آدم را آباد میکنه. دوباره جناب مولوی میگه کی کی حقیقت لا اله الا الله را پیامبر ما حضرت ختمی مرتبت است.
با محمد بود عشق پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت
منتهی در عشق چون او بود فرد پس مر او را از انبیا تخصیص کرد
فَسوا حِکمه فَردیه فی حِکمه مُحمدیه: چون حضرت اهل عشق بود در بین همه انبیا به لقب حبیب الله ملقب شد. حب عشق است عشق در روایات و آیات با حب تعبیر شده. حبیب به معنی محب است هم به معنی محبوب کلمه فعیل بارها عرض کردم همه به معنی فاعل است هم به معنی مفعول. اینجا حضرت ختمی مرتبت که لقبش حبیب است هم به معنی محب حق است هم محبوب حق.
نام احمد نام جمله انبیاست چونکه صد آمد نود هم پیش ماست
حبیب است و این محبت از نزول سوره یوسف تجلی کرده. سوره یوسف تجلی پیدا کرده.
سوره یوسف در قرآن کریم سوره حب است. سوره عشق است. به همین جهت این سوره و داستان یوسف را نَحنُ نَقُصُ أحسَنَ القِصص این بهترین است چرا؟ زیرا قصه عشق است یعنی بهترین قصهسرایی را برای شما میکنیم نه بهترین قصهها را. یعنی سراییدنش هم بهترین سراییدن است. به زیباترین وجه بیان کردیم. عشق روز افزون یوسف است.
من از آن عشق روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
عشق حقیقی روزافزون است. عشق مجازی روزافزون نیست توقف است. عشق به حکم اینکه روزافزو است حسن هم روزافزون است چرا؟ چون تجلی حق است چون تجلی لایتناهی است. تخیل نیست. تعالی یعنی روزافزونی است. روز هم یعنی لحظه افزون. درجازدن در عالم نیست. در جا زدن مرگ است اصلاً هستی زیبایی، عشق، هستی روزافزون است و این معنی تعالی است.
کلمه فرد، پیامبر فرید خداست. خواجه عبدالله یکی از مقامات عرفانی در منازل السالکین فرید گفته این مقامی است که میگه خدا فقط به یک نفر عشق میورزد و اون پیامبر است و سریان عشق اوست که بر بقیه جاری شده.
ج= این معنی لولاک است لولاک لِما خَلَقتُ افلاک: یک حرف ز مجموعه عز و شرفش لولاک لما خلقت افلاک آمد
. حالا علامت فرید بودن چیه؟ چرا پیامبر فرید است یگانه است؟ برای اینکه خاتم است. هر پیغمبری بعد داشت ولی حضرت خاتم است و خاتم. خاتم یعنی نگین انگشتری یعنی مهر شد تمام شد خاتم یعنی بعد از هیچ پیغمبری نخواهد آمد فرید است. یعنی لَیسَ نبیٌ بَعدَهُ پس فرید بودنش به این دلیله. چون فریده خاتم است و چون خاتم است فریده.
گر نبودی بحر عشق پاک را کی وجودی دادمی افلاک را
مولوی پا را فراتر گذاشته و میگه من عشق پاک را در تو میبینم.
ج= حافظ هم این مطلب را گرفته.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
من بدان افراشتم چرخ صنعی تا علو عشق را فهمی کنی
علو عشق همان روز افزون بودن است. خاصیت آتش هم همین است. مرتب بالا میرود. اینکه مولانا عشق را به آتش تشبیه کرده شعله همیشه تعالی داره. آب به طرف پائین میره ولی آتش به طرف پائین نمیره تعالی دارد و تعالی روزافزونی دارد و آتش اگر شعلهور بشه اشتعالش بیشتر و بیشتر میشه.
عشق جوشد باده تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را
این یکی از شاهبیتهای مولانا است که ملاهادی میگوید این صدق مرادش عقلش است یعنی به جایی میرسند عقل و عشق که عشق ساقی صدیق خودش عقل میشه.
ج= ضمناً با این شاه بیت تمام تهمتهای ناروایی که به مولا زده میشد اگر کشی اهل انصاف باشد برطرف میشه. باده را چی داره معنی میکنه؟ باده، می، یعنی باده تحقیق یعنی به حقیقت رسیدن شراب شراب تحقیق است. جوشندهاش هم عشق است. عشق باده را به جوش میآورد بعد صدیق کیه اگر به زبان ملاصدرا و فلاسفه بخوام بیان کنم صدیق کسی است که برهان صدیقین داره. برهان صدیقین چیه؟ از حق به حق رسیدن. از خودش به خودش رسیدن نه از غیر به او رسیدن. صدیق کسی است که از خودش به او میرسه. این کلمه را اول ابن سینا به کار برد. صدق محض است غیر را نمیشناسد.
مولوی در عرصه عشق با اینکه عنان خود را از دست میده اما در چارچوب عقل حرکت میکند. نظام بندی را میبیند. در حقیقت عشق عقل است. عقل مست میشه. مولوی میگوید من عشق را باز نکردم. تو این وادی که با من میآیید هم عشق را کنار بذارید هم عقل را.
زین خرد جاهل همی باید شدن دست بر دیوانگی باید زدن
آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را
با دو عالم عشق را بیگانگی وندر او هفتاد و دو بیگانگی
اینا سوال است که چطور همه اینها را پشت سر میگذارد و چیز دیگری میخواهد بیان کند.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند اونکه این نکته ندانست در انکار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری است که در این گنبد دوار بماند
دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، چهره ماندگار فلسفه و استاد بازنشسته دانشگاه تهران، چهره نام آشنایی برای عموم و خصوصا علاقه مندان حکمت و فلسفه است. او با برنامه معرفت که هر هفته از شبکه چهار صدا و سیما پخش می شود و همین طور با سخنرانی ها و کتاب هایش در نزد اهالی فرهنگ، هنر، علم و اندیشه چهره شاخصی محسوب می شود. مردم داری از جمله صفات بارز دکتر دینانی است؛ در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه، استاد وقت خود را نه فقط با اساتید برجسته فلسفه که با مردم عادی نیز می گذراند و همان طور که سقراط در خیابان ها با مردم دوست و همنشین بود، دکتر دینانی هم بر سر مسائل فلسفی با مردم عادی هم سخن می شود و در پاسخ به سوالات شان، با طرح سوالاتی آنها را به جواب های مورد نظرش رهنمون می کند.