الهی جز درت در کی شناسم             به جز جام تو ساغر کی شناسم
               به  اسما و صفاتت جمله سوگند                    به جز روی تو دلبر کی شناسم

رسیدیم به نظام معرفت شناسی مولوی که پایه معرفت را ادراک حسی می‌داند از ادراک حسی به ادارک عقلی، عقل را شامل مراتب می‌داند عقل جزوی، عقل کل، عقل ایمانی، عقل قدسی، عقل اعطایی، عقل اکتسابی به تعریف هر یک از این‌ها می‌پردازیم. استاد در جلسه پیش پیرامون عقل جزوی و تفاوت اون با عقل کل بحث شد. مولوی عقل کل را دارای این قابلیت می‌داند که مستقیماً تحقیق کند و به معرفت برسد البته نه اینکه برهان را قبول نداشته باشد در قید اون قرار نمی‌گیره. ایشون تحت عنوان عقل ایمانی، عقل مومن، عقل موحد، عقل را پایبند به خدا می‌داند که اگر عقل پاک باشد می‌تواند به خدا دست پیدا کند. بعد ابزارهای دیگری را در اختیار عقل قرار می‌ده به عنوان حامیان عقل. بعد از ایمان به وحی متوسل می‌شه.


                          جمله حِرفَتها یقین از وحی بود               اول او لیک عقل آن را فزود
                       هیچ حرفت را ببین کاین عقل ما                تا بدو آموختن بی اوستا

این دو بیت دو چیز را معرفی می‌کند یکی اینکه عقل نیاز به وحی دارد. دوم نیاز به اوستا دارد که تحت عنوان پیر جولان می‌زند در مثنوی. سوال این است که مولوی جمله علوم و فنون و سرچشمه همه علوم و فنون را می‌داند و چون خود عقل هم از جنس همان است اون می‌تونه حرفت‌ها را پرورش بده و در اختیار بشر قرار بده.
ج= بله این شعر یه قدری سهمناک است من جرأت نمی‌کنم وارد معنیش بشم و توکل بر خدا می‌کنیم ایشون می‌گه حرفه یعنی صنعت هر کاری در دنیاست البته این حرفه شامل علوم، فنون جزیی هم می‌شه و حتی بالاتر. اینها را از وحی می‌داند و احتمالاً یه حکیم دیگری که احتمالاً مولانا هم همونو می‌خواد بگه و اون حکیم میرفندرسکی است رساله‌ای به نام رساله صناعیه. اون هم وحی را هم حرفه می‌داند خود وحی را حرفه می‌داند. اما ببین مولوی اینجا چی گفته می‌گه پس همه حرفه‌ها از وحی آموخته شده و این ریشه قرآنی دارد. وقتی قابیل هابیل را کشت انسان اولیه بود قابیل نمی‌دونست با جسد برادر چه کند یه مرتبه کلاغی مرده را زیر خاک کرد. از کلاغ آموخت کلاغ از کجا آموخت. اون یه شبه وحی بود. وَ أوحَینا أَنِ تَخَذی مِنَ الجِبال بیوتاً: ما به زنبور وحی کردیم. زنبور عسل که کندو می‌سازه و می‌گن که از نظر هندسی هم خیلی بالاست. این زیبایی که بلنده کندو بسازه به طور طبیعی است این یک ارتباط از جانب حق است این وحی نبوی نیست وحی پیامبرانه نیست وحی آگاهانه نیست ولی وحی بسیط است. اون هم کلاغ هم به نوعی وحی است. مستقیم می‌داند یعنی غرایز به نوعی وحی است. یعنی مستقیم، صغری و کبری نمی‌خواد. چون غرایز هم مستقیم حیوانات می‌دونن خود قرآن هم در مورد زنبور گفته می‌تونیم تسری بدیم به سایر حیوانات که غرایزشان شبه وحی دارد. از اونجا انسان یاد گرفت. وحی را می‌گه خوب از اول مستقیم خداوند به موجودات یاد می‌ده چه کار کنن به حسب غرایز. کلاغ هم بلد بود اون انسان اولیه یاد گرفت اما اون شعر بعدیش مهمه. می‌گه اگر عقل در کار نباشه شما این حرفت‌ها را نمی‌‌تونی بالا ببری. یعنی با عقل می‌تونی وحی را بفهمی. اگر عقل نبود بعد از پیغمبر این وحی چگونه فهمیده می‌شد؟ اصلاً فهمیده نمی‌شد این خیلی مهمه که مولانا اشاره می‌کنه با عقل باید وحی را بفهمی. من گاهی می‌پرسم با اشخاصی که مخالف وحی و عقل و فلسفه هستند می‌گم ببینم شما عقل را با وحی می‌فهمید یا وحی را با عقل می‌فهمید اگر عقل نداشتیم چگونه با وحی عقل را می‌فهمیدیم.

                  جمله حرفت‌ها یقین از وحی بود             اول او لیک عقل آن را فزود
یعنی به طور غریزی اون علم بسیط است. یعنی همه موجودات به طور غریزی می‌دونستند چطور زندگی کنن. حیوان وحشی هم همین طور اما عقل آمد این حرفت‌ها، حرفت‌ها یعنی چطور زندگی کنه، معاش کنه، تلاش کنه، عقل اون را فزود چگونه فزود؟ عقل همواره تعالی داره حیات همیشه تعالی داره مخصوصاً حیات انسان. انسان زنده همواره تعالی داره.
اگر انسان به مرحله‌ای رسید که رو به تعالی نداره مرده است. مردن به این نیست که آدم رو دفن کنن ممکنه تو خیابون راه بره ولی مرده باشد. عقل آن را فزود؟ عقل وقتی رو به تعالیه داره اضافه می‌کنه، کشف جدید می‌کنه. بر آن اندوخته قبل می‌افزاید. روایت از امیرالمومنین: وَیلٌ لِمَن ساوی یوماً: وای بر کسی که دو روزش یکسان باشد. اگر امروز با فردام امروز با دیروزم یکسان باشد وای بر من. یعنی درجا زدم تعالی پیدا نکردم. یوم هم معنیش یه روز نیست یعنی لحظه. هر کسی دو لحظه برابر باشد همین لحظه بعدش نسبت به لحظه قبلش تعالی پیدا نکرده باشد درجا زده درجا یعنی موت. حیات عقلانی تعالی است.
یه نکته: عقل بسیط عقلی است که فطری همه انسان‌ها دارن برای زندگیشون ولی یه عقلی اکتسابی است و عقل عقل است یعنی شما اون عقل را باید دوباره تعقل کنی. ما اندیشنده هستیم چرا اندیشنده؟ زیرا عقل داریم به عبارتی دیگر عقل یعنی اندیشنده. عقل می‌اندیشد اما خود عقل اندیشیده می‌شود یا نه؟ باید بشه می‌اندیشد خود را هم می‌اندیشه. اونجا که عقل هم می‌اندیشد و هم اندیشیده می‌شود. یعنی عقل شما به میز، جهان، مبدأ، معاد، آخرت می‌اندیشد ولی عقل شما وقتی به خودش اندیشید این آگاهی است. پس تعالی از اینجا شروع می‌شه اگر عقل فقط به غیر بیندیشد و خود را نیندیشد تعالی پیدا نمی‌کند. پس عقل هم اندیشنده است هم اندیشیده شده.
اما اینجا یه نکته ظریفی مولوی دارد می‌گه :
               هیچ حرفت‌ها را بین کاین عقل ما                 تا بدو آموختن بی اوستا


اینجا می‌گه عقل خودش یک استاد می‌خواد. استاد عقل چیزی جدا از عقل نیست ایشون به یک عقل وحیانی هم معتقد است. می‌گه: عقل وحی زین عقل پنهان‌تر بود / چونکه از غیب است او وزو سر بود.
ج= این همان عقل قدسی را می‌گه. عقل قدسی هم از عقل حق ناشی می‌شه اصلاً خود خداوند در آفرینش خداوند با علمش بوده اما کلمه عقل در مورد خداوند به کار نرفته چون اسمایی که در مورد خداوند به کار می‌ره توقیفی است. ما حق نداریم از خودمون کلمه به کار ببریم خداوند با عملش عالم را می‌آفریند ولی هیچ وقت نیامده که با عقل آفریده اما علم خداوند به منزله عقل است. علم خصلت عقل است. عقل قدسی ما وقتی قدسی می‌شه که اتصال به حق داشته باشد. عقل کل همان عقل حق است. عقل کل یعنی تمام هستی را اداره می‌کند. عقلی که نظم هستی در اختیار اوست. هستی نظم دارد؟ هستی که دنیا و آخرت را شامل می‌شود دارای نظم است این نظام نظام عقلانی است. که وصل به حق است. عقل کل یعنی عقل فراگیر هستی. عقل ما وقتی به عقل فراگیر هستی اتصال پیدا کرد همان چیزی است که مولانا در این شعر بیان می‌کند. عقل قدسی، عقل وحیانی، عقل قدسی عقلی که به حضرت حق وصل است.
پس ما می‌دانیم خود عقل ماهیت عقلانی دارد منتها عقل وحیانی همان طور که حضرت فرمودند: العَقلُ رسولٌ بالحق. بسیار زیباست.
از اون زیباتر این است عقل پیغمبر ظاهر است و عقل پیغمبر باطن إنَّ لله الحُجه حُجَهُ باطِنَه وَ حجهُ ظاهره: حجت باطنه را معصوم معنی کرده یعنی حق. این حدیث امام کاظم علیه السلام: أنَّ لله عَلیَ الناس حُجَتَین حُجَه ظاهِره وَ حُجَه باطِنه فَأم الظاهِرُ الرُسُل انبیا وَ ألآئمه فَأم الباطِنُ العُقول: یعنی پیغمبر باطن. حجت یعنی تمام یعنی آخرین سخن یعنی فوق عقل دیگه حرفی نیست. بالاتر از عقل چه سخنی می‌شه گفت.
جناب ملاصدرا با شیفتگی خاصی در شرح اصول کافی ذیل همین حدیث می‌گه من ندیدم کسی به زیبایی اهل بیت عقل را شناخته باشند و معرفی کرده باشند.
و این همه ما معارف اهل بیت داریم درباره عقل و غافلیم اصلاً بعثت انبیا تالی کشف عقول است. یُفیدُنا الدَفائنَ العُقول: کلام حضرت امیر یعنی این دفائن عقول که در شما مدفون است کشف بشه و اون روایت که خداند به صراحت می‌گه بِکَ العاقِلُ وَ بِکَ العُصی: عقاب و ثواب به تو است یعنی پاسخگو عقل است جهل که پاسخگو نیست.
بحث به جایی رسید که مولانا داره وارد عقل دیگه‌ای می‌شه که اون عقل قدسی است یا عقل وحیانی است و می‌گوید که این عقل تربیت شده وحی است در حالی که وحی خودش ماهیت عقلانی دارد عقل وحی از این عقل پنهان‌تر است از ممکن غیب میاد. باز در تبیین روشن‌تر این تحت عنوان عقل اعطایی و عقل اکتسابی. به دنبال این منظور است که:

 
            عقل دو عقل است اول مکسبی            که در آموزی چو در مکتب بسی
               از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر                 از معانی از علوم خوب و بکر
                  عقل تو افزون شود بر دیگران                     لیک تو باشی ز حفظ آن گران


یعنی علم اکتسابی و ظاهری باید نگه دارد حفظش کند.

 
                    عقل دیگر بخشش یزدان بود           چشمه آن در میان جان بود
                        چون ز سینه آب دانش جوش کرد     نشود گنده نه دیرینه نه زرد



ج= بله یعنی وصل به دریاست. یعنی چیزی که از خارج اکتساب می‌کنی اگر وصل بشه به باطن محفوظ می‌ماند. قبلاً هم تشبیه کرده بودیم به یک حوض که 5 نهر وارد بشه درش همون 5 حس که علوم را از طریق حواس می‌گیریم و عقل باید تبدیل کند به علم. محسوسات تجربه است اما عقل ترکیب می‌کند و علم ازش می‌سازد. اینا مانند 5 نهری هستند که آب وارد می‌شه. اگر این نهرها بسته بشه و آب مدتی بماند طبیعتاً آب تعفن پیدا می‌کند اما اگر این از یه چشمه درونی به یک چاهی وصل باشد از درون هم بجوشد لایتناهی هم که این آب بمونه هیچ وقت تعفن پیدا نخواد کرد. مولانان با یک تیر دو نشان زده که ما ضمن اینکه از بیرون می‌گیریم مطالب رو از درون باید وصلش کنیم که اون چشمش در میان جان است. یعنی باید جهان غیب با جهان شهادت اتصال پیدا کند. تنها انسان است که جهان‌ها را به یک‌دیگر وصل می‌کند. حیوان به عالم ملکوت راه ندارد مادامی که در حیوانیت محبوس است جماد، نبات راه به ملکوت ندارند. انسان ضمن اینکه جماد است، حیوان است، نبات است یه چیزی داره که به ملکوت وصل می‌شه و هنگامی که بتونه این جهان را به ملکوت وصل کند جاودانه است و دو سر خط حلقه هستی را به هم وصل می‌کنه یعنی تمام هستی را فرا می‌گیرد این معنی بیکرانگی انسان است.
استاد جناب مولوی آرام آرام عقل را دارد به فضای غیبی خودش می‌برد منتها این بیت خیلی لطیف است.


                   چون ز سینه آب دانش جوش کرد           نه شود گندیده نه دیرینه نه زرد
نه می‌گندد نه کهنه می‌شود نه زرد، اینجا داره عقل را به یک علمی وصل می‌کنه که از ممکن غیب میاد. در قرآن هم خدا را نمی‌فرماید: إنَّهُ عَلیمٌ عَقیل: یعنی عاقل. علیم داریم، حکیم داریم. این نشون می‌ده ساحتی داریم فراتر از عقل که اون علم است.
ج= بله شما فرمودید عقل غیبی. اجازه بدید عرض کنم خود عقل ماهیتاً غیبی است اصلاً اگر غیب نبود عقل نبود شما عقل را می‌بینی؟ لمس می‌کنی؟ می‌تونی تو آزمایشگاه ببری؟ عقل وزن داره، کم و کیف داره؟ زمان و مکان داره؟ عقل خودش غیبی است و گفتید چیزی بالاتر از عقل است که علم است. این همونی است که عرض کردم کلمه عقل در قرآن به خدا نسبت داده نشده یعقلون داریم اما به خدا نسبت داده نشده. اینها ظرافت زبانی است. کلمه عقل از عقیل نیست از عِقال است. عقل یعنی بستن، چون حق تبارک و تعالی مطلق محض است هیچ کس نمی‌تونه برای خداوند غیب بیاره. یه جمله‌ای عرفا دارن که گفتنش مقداری سهمناکه که من می‌گم. الغِیبُ کُفرُ وَلَوا بالله: اصلاً درباره خداوند غیب معنی نداره. مرسل و مطلق محض است. مجرد محض است کلمه عقل چون بستن توش هست این واژه متناسب ساحت حق نبوده اینه که خداوند عاقل خونده نشده عالم خونده شده. اما این نکته عرض کنم که علم بدون عقل معنی نداره ما نمی‌تونیم علمی داشته باشیم، که عقل نباشه. عقل میزان کل است. از نظر واژه شناسی این کلمه را به کار نمی‌بریم درباره خدا به جاش عالم، حکیم، اما حکمت هم بدون عقل نمی‌شه اما اینکه فرمودید غیبی است حق با شماست. علم غیبی همان عقل غیبی است فرقی نمی‌کند اما این کلمه را درباره حق به کار نمی‌بریم. عقل غیبی همون علم غیبی است. عقل نمی‌شه اندازه گرفت رنگ و زمان و مکان نداره اما در ما که کار می‌کنه زمان و مکان داره فعال است در ما. اما عقل منهای بدن من نه زمان می‌خواد، نه مکان، نه جا. بنابراین اون علمی که می‌گید غیبی است همان عقل است اما کلمه عقل به لحاظ توقیفی بودن و ریشه‌اش عقال است در مورد حق به کار نمی‌بریم. عقال یعنی بستن زانو شتر. حالا شما شاید بگید چرا عقل به کار بردن؟ به خاطر اینکه عقل جلو بقیه چیزها را می‌بندد. عقل جلو زانو شتر مست شهوت را می‌بندد. شما با عقل شتر مست را، خیال را، وهم را عقال می‌کنی به لحاظ اینکه کار عقل ضمن اینکه رهایی و مرسل بودن است بستن منافذ غیرعقلانی هم هست یعنی عقل راه غیر را به سوی خودش می‌بندد و لحظه لحظه خودش را آزاد می‌کند. از این جهت کلمه عقل به کار رفته در عربی به فارسی باستان فرد به کار رفته.
یه تعبیری ملاهادی سبزواری داره خوبه من بخونم: دلیل اینکه خداوند خودش را به عقل معرفی نکرد شاید خودش عقل باشه.
ج= ارسطو این را گفته. خدای ارسطو عقل است. شعر جهان یک فکرت است از عقل تو هم همین معنی را می‌ده. البته مولانا حواسش جمع‌تر از ارسطو است یعنی دینی‌تر است الهی است. می‌گه این جهان یک فکرت ... : بله عقل کل یعنی همان علم کل. در واقع عقل در عربی یه کم متناسب نبوده در مورد خداوند. دانایی، خود خرد علم است خرد هم علم است هم عقل است.
ایشون در شرح الاسما خودش جوشن کبیر هم می‌گه خدا مبدع است به این دلیل که عقل را ابداع کرد. برای اینکه واژه ابداع مسبوق به ماده و مدت نیست. هر موجودی در این عالم مسبوق به ماده و مدت است. عقل از ماده‌ای ساخته نمی‌شود عقل material نداره. زمان قبلی هم نمی‌خواد. بنابراین عقول جز مبدعات است و خداوند هم بدیع است. یعنی مبدع است. در ابداع هم معنی بی‌سابقه بودن ماده و مدت است هم به معنی تازگی و هنر است. بعضی هنرمندان دعوت کرده بودند در محبشون سخن بگم گفتم هر چیزی در عالم مظهر دارد. پادشاهان مظهر شاهی حق، عارفان مظهر آگاهی حق، من فکر کردم که هنرمندان مظهر چی باشن گفتم اینها اسم یا بدیع هستند بدیع السماوات و الارض خیلی خوشحال شدند و واقعاً همین است. قلندران حقیقت به نیم جو نخرند / قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است.
البته تعبیر لطیفی هم که عرض کردیم اهل بیت ما در این عرصه زیباترین و بهترین‌ها تعریف‌ها را از عقل دارند شاید این معنا هم در لسان مولانا زیبا بیان شده که عقل عالی‌ترین ساحتی است که خداوند با او تکلم می‌کند و با او ارتباط می‌گیره در خطبه 222 نهج البلاغه فی البُرهه بَعد البُرهه وَ فی الظمانِ الفَتَرات عِبادٌ ناجاهُ فی فِکرِهِم: یعنی حتی مرحله ذکر پایین‌تر از کلامی است که در ذات عقول.
ج= این می‌گه عقل خالص نه زواید عقلانی نه عقل جزیی عقل کلی است.
جناب مولوی بعد که می‌فرماید عقل وقتی قدسی و عرشی شد دیگه خداوند معارف را در ظرفش می‌ریزد.
ج= این عالم تجلی عقلی است. یعنی اگر عقل نبود این عالم نظام نداشت شکل نداشت، اندازه نداست. هر چیزی همچنان که باید هست که اگر نبود خوب نبود اینها همه نتیجه عقل است یعنی عالم ظهور عقل است و شکل عقل است.
چقدر زیبا می‌فرماید:

 
                     غیر این معقول‌ها معقول‌ها           یابی اندر عشق با فر و بها
                غیر این عقل تو حق را عقل‌هاست             که بدان تدبیر اسباب سماست


یعنی آسمان زیر سلطه عقل است و این آسمان تنها منظور کهکشان نیست آسمان ملکوت است یعنی ملائکه هم ظهور عقل الهی هستند این ملکوت اعلی است.


                   که بدین عقل آوری ارزاق را                 وان دگر مفرش کنی اطباق را
یعنی تمام طبقات ملک و ملکوت جایگاه تو است. فرش زیر پات است. همه زیر سیطره تو.


                 چون ببازی عقل در عشق صمد               عشر و مثالت دهد یا هفت سر
یعنی 10 برابر می‌دهد. مضاعف می‌شه. آنجا که عقل نیست انجماد است. یعنی خشکیده و مدت نبودن عقل است اضافه نمی‌شد.


                      اون ز نون چون عقل‌ها در باختند             بر رواق عشق یوسف تاختند
یعنی لحظه قبل با بعدش مساوی نیست عرض کردیم ذات حق تعالی است توقف درش نیست مضاعف شدن است. یه حُسنی کسی نگاه می‌کنه زیباست دوباره نگاه می‌کنه همونه باز زیباست ولی یه حسنی است هر لحظه نگاه کنی زیباتر و زیباتر و زیباتر است. عقل این صفات را دارد.


                    عقلشون یک دم سِتَد ساقی عمر              سیر گشتند از خرد باقی عمر
ساقی که مستقیم عقل از اونها می‌گیرد مرتب سقایت می‌کنه. این عقل هم مست می‌شه. عقلی که با ساقی سر و کار داره مست می‌شه.


                   اصل صد یوسف جمال ذوالجلال              ای کن از زن شو فدای اون جمال
من عقل مست را عقلی می‌دونم که با عشق همراه است.
مولوی از جهان دیگری به این جهان نگاه می‌کنه، از چشمه جان از باطن به ظاهر.
نکته زیبا اصل صد یوسف جمال ذوالجلال: این یوسف که انقدر دلبری کرده پس اصلش چه خبره واقعاً اگر کسی به این نکته توجه داشته باشد که جمال روز افزون یوسف کجا و اصل که یوسف از آنجا آمده.
ای کم از زن ...: یعنی اون چیزی که قابلیت استعداد و ظرفیت تماشای اون جمال را دارد عقل است.


                     باده دُرد آلودتان مجنون کند             صاف اگر باشد ندانم چون کنم
اگر حُسن یوسف این کار را با زلیخا و امثال زلیخا می‌کند اگر اصل این زیبایی را به دست انسن بدهند چه کاری بر سرشان می‌آید.

      من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم           که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
روزافزون برهان منطقی پشتش است. هر چه نیرویش را بالا ببرد چون اون روزافزون است نیروی این بالا نمی‌رود. نیروی من حد دارد ولی اون روزافزون حد ندارد. پس من از پرده عصمت بیرون می‌افتم مگر زلیخا چقدر توان داشت توانش محدود بود. اما حسن روزافزون یوسف نامحدود.
این نشان می‌ده که اگر ما اون مراحل را طی بکنم تازه به جایی می‌رسیم که آغاز شیدایی است و اصلاً عقل زیباترین موجودی است که خدا آفریده. وقتی کسی محبوبی داشته باشد که حسن داشته باشد فکر می‌کنه از صورته. وقتی بمیره و بذارنش توی قبر و نگارش می‌کنی می‌گه این اون نیست.


        صورتش برجاست این سری ز چیست         عاشقا واجو که معشوق تو کیست
              آنچه بر صورت تو عاشق گشته‌ای                چون برون شد جان چرا برگشته‌ای

 

اگه صورت بود حالا هم صورت است یه چیز دیگه بوده عاشق اون بودی خودت نمی‌دونستی...