دلبسته گیسوی پریشان تو هستم           سرمست ز پیمانه مستان تو هستم
                چون در دل هر ذره تو خورشید نهانی            من سایه آن ذره پنهان تو هستم


 بحث حرکت جوهری 2 دو چیز بنیان اساس اندیشه ملاصدرا اصالت وجود و حرکت جوهری و کاربرد آن در آیات الهی و این از کرامات ملاصدراست که عقل بشر را اغنا می‌کند و زیبایی‌های آیات را نشان می‌دهد در ذیل آیه: إنا عَرَضنا الأمانه عَلی السَموات و الأرض عَلی الجِبال... أنّهُ کانَ ظلوماً جَهولاً: انسان را جوهری است که در حد خود متوقف نمی‌شود از این عالم به عالم دیگر انتقال پیدا می‌کند و در یک نشئه محدود نمی‌شود تا به خدا برسد. پس اون مرکبی که انسان باید سوار شود تا به خدا برسد حرکت جوهری است هر یک از موجودات این جهان دارای صورت نوعیه است که تمامیت و کمال آن موجود به اون صورت بستگی دارد ولی در این میان انسان از یک صورت نوعیه بسیار ضعیف برخوردار است و به همین لحاظ استعدادهای فراوان و آمادگی‌های پی در پی دارد. آیه شریفه خُلِقَ انسانُ ضعیفاً بر این حقیقت اشاره دارد.
استاد= حرکت جوهری که بحث کاملاً فلسفی است. و ایشون بعد از اثبات حرکت جوهری استفاده‌های مذهبی و دینی می‌کند از دستاورد و دستپخت خودش که حرکت جوهری است برخوردار می‌شود.
این آیه قرآن شگفت‌انگیز است. خداوند می‌فرماید: إنا عَرَضنا الأمانه: یعنی عرضه کرد امانت بر همه آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها و دریاها و ابا کردند نپذیرفتند این امانت را تحمل کنند سخت بود این امانت برایشان. نتوانستند بار امانت را به دوش بکشند سنگین بود برای آن‌ها. این وسط و حَمَلَها الانسان انسان مردانه آمد گفت پروردگارا بگذار به دوش من این باری که آسمان و زمنی نتوانستند تحمل کنند. تا اینجا به بزرگی انسان در این آیه اشاره می‌کند و یک باره می‌گوید إنّه ظَلوماً جَهولاً: ظلوم به معنی لغتی یعنی خیلی متجاوز و مجهول یعنی خیلی نادان. در ظاهر به نظر می‌رسد که تا اینجا تعریف بود چه شد ظلوم که ظلم بزرگی است؟ امانت را که خدا دست بچه نمی‌دهد که ظلوم و جهول است. 
استاد= من ظلوم را متجاور معنی می‌کنم متجاوز به چه کسی است کسی که حد خودش را می‌شکند حد خود را می‌شکند کسی که حد خود را بشکند حد دیگران را هم می‌شکند. اینجا هنوز آغاز خلقت است هنوز غیری نیست و حقوق دیگری نیست و مسأله اجتماعی نیست مسأله آفرینش است.
ظلوم است یعنی خیلی تجاوز کار است و جهول یعنی حد خود را نمی‌شناسد نه شناختن و ظلوم یعنی عبور کردن از حد خود عظمت انسان در این است و خصیصه انسان در این است.
مگر می‌شود هر موجودی در تکوین از حد خودش بگذرد؟ بله درخت ماهیتی دارد و همان است دریا صحرا نمی‌شود، کوه همیشه کوه است اما انسان در یک حد نمی‌ماند چون ماهیت ندارد (اصالت وجود) درست است که حکما گفته‌اند انسان حیوان ناطق است اما ابن سینا می‌گوید حیوان ناطق فصل منطقی است و فصل اشتقاقی انسان نمی‌دانیم چیست. و ابن سینا هم به اصالت وجودی اشاره کرده. انسان وجود است یعنی انسان به هیچ مرتبه‌ای نمی‌رسد که برسد و بالاتر نرود و نخواهد بالاتر برود حتی به خدا که می‌رسد تازه تا حالا سیر امکانی می‌کرده و از این به بعد سیر وجودی می‌کند و سیر لایتناهی در وجود دارد. قطره در جویبار رودخانه و بعد که به دریا می‌رسد با دریا حرکت می‌کند تا حالا تا جویبار حرکت می‌کرد از این به بعد با دریا حرکت می‌کند. رسیدن به حق توقف نیست و در تجلیات حق در حرکت است تجلی در تجلی لایتناهی تجلی تجلی حق لایتناهی است لایزال... هر روزی در شأنی است خداوند هر لحظه خداوند در شأنی است شأن خداوند تجلی خداوند است و هر روز معنی روز و 24 ساعت نمی‌دهد معنی هر لحظه‌ای می‌دهد. شئون خداوند تجلیات است اگر انسان رسید به مقام اولیا و اصل به تجلیات حق در انتقال است یعنی لایزال در تجلی است و توقف نیست انسان به هیچ حدی نمی‌رسد مگر اینکه به حد بالاتر برود و حالا که اونجا هم که واصل بشود به هیچ، تجلی برش می‌تابد مگر تجلی دیگر توقف نیست درنگ نیست راه بی‌پایان است. عرفا این مسأله را گفته‌اند و هیچ کس از توقف صحبت نکرده منتهی ملاصدرا با حرکت جوهری که فلسفی است گفته است.


                       هر دم از این باغ بری می‌‌رسد            تازه‌تر از تازه‌تری می‌‌رسد
واقعاً همین است..


         هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود               وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود


از نظر عارف عالم هیچ زمان کهنه نیست، متأسفانه گاهی زندگی برایمان کهنه می‌شد برای اینکه فکرمان کهنه است، سلوکمان کهنه است برای عارف اصلاً کهنه بودن معنی ندارد همه چیز نو است هر لحظه نو است این شعر را عارفی گفته:
                     عارفان دَر دَمی دو عید کنند               عنکبوتان مگس قدیر کنند


در یک نیم نفس دو عید کنند در هر نفس رفتن نفس و بازدم دو مرحله تازه است براش. یعنی مگس را می‌گذارند برای روز مبادا بخورد آدم‌هایی که به کهنه قائلند و کهنه جمع می‌کنند و کهنه می‌شوند مشکلشان کهنه پرستند اینها عنکبوتند اما عارف لحظه به لحظه نفس به نفس عالم برایش تازه است عارف هر لحظه عالم را تجلی جدید حق می‌بیند و دو تجلی یک بار تکرار نمی‌شود.
و حَمَلَها انسان ظلوم و جهول معنی منفی ندارد یعنی به حد خاصی برای خودش قائل نیست نه تجاوز به حقوق مردم این تکوینی است یعنی نمی‌رسد به یک جایی که بگوید من بستمه همینطور بالاتر و بالاتر می‌رود یعنی جهت نیازمندی و استعداد قبول.
ملاصدرا می‌گوید هر موجود صورت نوعی دارد گل، گل است گربه گربه است. می‌گوید انسان هم صورت نوعیه دارد هر موجودی صورت نوعیه دارد اما صورت نوعیه انسان کمی ضعیف است این حرف عجیبی است خُلِقَ الانسان ضعیفاً چرا برای اینکه انسان مرتب صورت عوض می‌کند. حیوان صورت عوض نمی‌کند. حیوان همیشه حیوان است سگ سگی می‌کند گرگ همیشه گرگی می‌کند.
اما انسان انسان است، حیوان است، فرشته است، خوک است. انسان چیست؟ انسان همه چیز است همه چیز می‌تونه باشه از گاو، سگ و خوک می‌تونه باشه انسان صورت انسانی دارد اما در باطن خوک است چنانکه در قیامت هم به صورت خوک محشور می‌شود، صورت انسانی دارد اما صورت انسانی‌اش ضعیف است باطنش خوک است، سگ است حالا همین طوری می‌تونه عوض کند انسان باشد می‌تونه فرشته باشد هر فرشته‌ای، جبرائیل، میکائیل می‌تونه از فرشته هم بالاتر شود.
                            از ملک باید پران شوم                 آنچه اندر وهم ناید آن شوم


اندر وهم ناید یعنی صورت نوعیه دیگه نداریم. صورت نوعیه ضعیف است یعنی این. خُلِقَ الانسان ضعیفاً نه اینکه ضعیف است یعنی قوی است ضعیف در صورت نوعیه و صورت نوعیه ندارد و قویاً در تحولات دائم و تکاملات دائم خیلی نکته ضعیف است. هیچ موجودی غیر از انسان صورت نوعیه‌اش ضعیف نیست هر موجودی صورت نوعیه‌اش همان که هست هست، گرگ نمی‌تونه غیر گرگ باشه، مگس نمی‌تونه غیر مگس باشه ولی انسان می‌تونه فرشته باشد بلکه از فرشته هم بالاتر باشد تا وصل به حق و اونجا تازه در تجلیات لایتناهی حق بهره‌مند باشد این حَمَلَ انسان امانه. امانت معرفت بود اون امانت که سنگین بود چه بود؟ کوه نبود کوه سنگین نیست دریا سنگین نیست چون خداوند در قرآن فرمود شما دریاها را تسخیر می‌کنید و سَخَرَ لَکُم مَا فی السَموات و الارض اما بار سنگین امانت چه بود که سنگین بود؟ اون معرفت بود معرفت مسئولیت می‌آید معرفت ملازم با مسئولیت است و مسئولیت سنگین است بدون معرفت مسئولیت هست؟ خیر حیوانات مسئولند؟ خیر جمادات نباتات؟ خیر انسان چون صاحب معرفت و عقل است مسئول است.
استاد این امانت را جان هم می‌دانند. این جان انسانی است که معرفت دارد جان حیوانی این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم می‌کنم. امانت نیست این جان یعنی جانی که معرفت توش است یعنی نفس ناطقه.
پس معنی ظلوم و جهول یعنی انسان حد خودش را می‌شکند چرا می‌شکند برای اینکه استعداد خُلِق الانسان ضعیفاً طلب علو و کمال می‌کند به یک حد قانع نیست این تعریف زیبایی است و اون حرکت جوهری می‌تونه پایه همین بحث باشد که ملاصدرا فرمود:
خلق الانسان ضعیفاً بر این حقیقت اشاره دارد یعنی همان استعداد فراوان و آمادگی‌های پی در پی نوگرای روشنگرایی بعضی‌ها می‌گویند همین معنی‌اش سکون است اصلاًَ سکون نیست در اینجا می‌بینیم که سکون نیست منظور این است که انسان در هر مرتبه از مراتب هستی جهت نیازمندی و قبول بر او غلبه دارد و به همین جنبه قبول و نیازمندی است که می‌تواند بار امانت را به دوش بکشد و نیز آیه خلق الانسان هلوعاً به همین معناست که حریصی به چی است؟ به لایتناهی یعنی به حد خاصی قانع نیست در کمالات حریص است. و بعد می‌گوید خدا انسان را مثلاً ......... یک جا می‌گوید انسان و لَقَد حَرَمنا بنی آدم و حالا اینجا می‌گوید تو ضعیفی تو ظلومی تو مریحی و آنچه در این راه نشانت دهند.
گر نستانی به از آنت می‌دهند، انسان نمی‌گیرد هی بالاتر می‌خواهد. انسان در آغاز خلقت دارای صورت نوعیه واحد است اما سرانجام و پایان امر به یک حقیقت نوعیه جدید می‌رسد. معتقد است که انسان به حسب عاقب و پایان امر به سه گروه تقسیم می‌شوند:1. السابقون السابقون اولئک المقربون 2. اصحاب یمین 3. اصحاب شمال.
یک صورت معین نیست یعنی همه چیز می‌تونه باشه انسان یک چیز است و همه چیز انسان یک چیز است که همه چیز است جام جهان نماست.
استاد= به نظر می‌رسد سخن ملاصدرا متلزم نوعی تناسخ باشد در پاسخ باید گفت خود ملاصدرا به این اشکال توجه داشته است و لزوم نوعی از انواع تناسخ را پذیرفته است که طولی است مسأله مهمی است و تناسخ متأسفانه در بین بعضی از اشخاص رواج پیدا کرده تناسخ از نظر اسلام قطعاً باطل است. تناسخ یعنی در آمدن نفس یا روح از بدن و به یک بدن دیگه تعلق گرفتن حالا اون بدن مناسب انسان باشد حیوان باشد هر چیزی ولی تناسخ این عرضی است روح از یک بدن بیاید به یک بدن که هم رتبه است دیگر این عرض است. ملاصدرا تکامل را می‌گوید تکامل تناسخ نیست طولی است اما تعالی ملکوتی از ملک به ملکوت از ملکوت به جبروت از جبروت به هاهوت به صفات به ذات همین طور بالا رفتن این تناسخ نیست تعالی تناسخ نیست این اسمش تعالی رفتن و عوض شدن است اما عوض شدن به تعالی است نه عوض شدن از یک حیوان به حیوان دیگر از این شجر به این شجر اما تعالی صورت عوض کردن باطل نیست هر چه بری بالاتر این تعالی است ملاصدرا تعالی را قبول دارد.
و شما در کتابتان فرمودید و این تقسیم بندی بر اساس ملکوت باطنی است هر چه در باطن تعالی پیدا کند این مطلوب است و عالم در آخرت انسان بر اساس خلق و مَلکات و اندیشه‌های خویش محصور می‌شود. سیر انسان در باطن است سیر در ظاهر تجربیات است و اگر به کره مریخ هم بروی کامل نمی‌شوی بلکه تجربه بیش‌تری دارای و سیر در ظاهر کمال نمی‌آورد اما سیر باطنی کمال است یعنی شما هر چه معرفتت برود بالاتر گسترش معرفت پیدا می‌کنی از نظر باطن عمق بیش‌تری پیدا کنی کامل‌تری. با تعریفی که ملاصدرا از صورت نوعیه داده است حدود نوعی شکسته می‌شود و تعریف منطقی انسان الانسان حیوانُ ناطق مغلوب می‌شود. این را ملاصدرا رسیده بهش اما ابن سینا هم متوجه بوده و تعریفی که برای انسان می‌کنند تعریف شامل جنس و فصل است و عمده فصل است که مقوم جنس است چون فصل خیلی نقش دارد در تعریف نه جنس پس ناطق خیلی مقوم جنس است می‌گوید ابن سینا فصل منطقی است یعنی تا جایی که مفاهیم منطقی اجازه می‌دهد اما فصل اشتقاقی یعنی فصل واقعی جوهر واقعی انسان برای ما ناشناخته است یعنی ابوعلی سینا باب را گشوده اما ملاصدرا تمام کرده و مطلب را در واقع اصالت وجود همین است یعنی در انسان ماهیتش تابع وجودش است در انسان وجود تابع ماهیتش نیست یعنی ماهیت تابع وجود است وابستگی دارد چه بشری یعنی معلوم نیست این آدم کیه سرانجام معلوم می‌شود کیه و خواجه عبدالله انصاری هم متوجه این معنی است و می‌گوید همه از روز آخر می‌ترسند و من از روز اول و روز اولش همان روز آخر است چون از اول آخر معلوم بوده اون سرانجام توی حرکت است. حرکت تحول است تحول وجودی است ماهیت که تحول پیدا نمی‌کند ماهیت به طبع وجود تحول پیدا می‌کند. اصالت وجود همین است که ما یک ماهیت معینی که نشود بشکنی اون را برای انسان نداریم.
نکته این است که ما از خصوصیات اخلاقی هم از این بزرگوار یاد بگیریم و خود می‌گوید آنچه من می‌گویم به من عطا می‌شود و من در سایه عنایت خداوند هستم و اهل بیت به من افاضه می‌کنند و آنچه یافته با صراحت بیان می‌کند و اگر ما اون تعریفی که از انسان کرده‌اند نپذیریم انسان حیوان ناطق پایه منطق دگرگون می‌شود اما برای ملاصدرا مهم نیست آنچه یافته را را ارائه می‌دهد یا آنچه از آیات قرآن پیدا می‌کند چقدر با صراحت بیان می‌کند استاد فیلسوف کسی است که دریچه‌هایی را به روی انسان باز کند در یک اتاق محصور نکند زندانی نکند و اینکه انسان صورت نوعیه دارد باید جهش کند پرش کند همین را سکویی می‌کند برای پرش انسان بله راهی که نشان می‌دهد خودش پریده. فیلسوف باید اندیشه‌اش متوقف نباشد و محدود هم نباشد محدودیت اندیشه یعنی محدودیت، انسان در یک اتاق در بسته مانده است.


بزرگ‌ترین زندان آنجایی است که فکر بسته شود سقراط وقتی هم که توی زندان بود در زندان نبود سقراط در زندان بود ولی افکارش به سراسر عالم رسید.
ولی وای به کسی که در چارچوب تصورات خودش باقی بماند این زندانی است ابدی و هیچوقت هم درش باز نخواهد شد این زندان‌های ظاهری یک روز درش باز می‌شود و تازه فکرش از درون زندان روزی به عالم می‌رسد اما کسی که در درون فکر منحط کوتاه خودش محبوس باشد کی از این زندان آزاد می‌شود هیچوقت. ملاصدرا فیلسوف است به معنی واقعی کلمه و در یک اندیشه معین محبوس نیست ولی وقتی اندیشه‌اش روان است و سیال است ببینید سیال می‌گویم نه هرزه گردی یعنی فکر انعطاف دارد فکر جولان دارد جولان دار فکر وقتی جولان دارد می‌تونه از آیات قرآن خوب استفاده کند فکر بسته از قرآن و حدیث چقدر می‌تونه استفاده کند؟ هیچ این فکر چون سیال است و باز است و انفتاح دارد و شرح صدر دارد اون نکات ظریف را از درون آیات و روایات استنباط می‌کند این همین عنایت الهی است عنایت الهی همین است که فکر سیال را خداوند بهش داده سیالان فکر را می‌تونه استفاده کند و هر انسانی که از سیال بودن فکر برخوردار است می‌تونه از آیات و روایات بهترین استفاده ار بکند فکر محبوس هیچوقت نمی‌تونه استفاده کند. آدم را اگر ندونیم فیلسوف است و عارف چقدر تضرع می کند برای مُسهِل الامور سهل یعنی همه چیز را آسان می‌کند و البته برای این مسهل بودن وقتی فکر سیلان داشت این مسهل بودن را می‌فهمدد فکر محبوس سهولت مسبب الاسباب را نمی‌فهمد حق تعالی مسهل است یعنی آسان کننده است فکری که سیال است سهولت را می‌فهمد فکر بسته سهولت را نمی‌فهمد. این اسم خداوند مسهل‌هایش درون خود ماست یعنی خداوند سهل می‌کند روان می‌کند فکر منجمد یخ روان نیست باید حملش کنی با ماشین اما آب خودش می‌رود انجماد فکر همین خطر را دارد می‌ماند.
می‌گوید این تعبیر عرفانی اینها همه از انوار ملکوت افاضات حق به قلب من است و چنین تعبیری سهروردی هم دارد.
تعبیر فلسفی= وقتی که انسان انفتاح داشت اونوقت افاضات ربانی را حس می‌کند وقتی بسته بود افاضات را نمی‌تونه بگیرد نمی‌آید وقتی که گشایش داشت فیض حق که دائم است که انقطاع ندارد.


         بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است          ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
لطف خداوند انقطاع ندارد عالی الدوام یا دائم الفضل علی دوام. انفتاح وقتی بود مرتب بود می‌گیرد اما اگر بسته بود نمی‌آید دیگه راه بسته است. یعنی این ما هستیم که بسته‌ایم از طرف حق دریغ نیست ما بسته‌ایم اگر انفتاح فکر بود فیوضات ربانی می‌رسید.
مصداق همان نیازمندی و طلب که می‌گوید یکی از مصادیق روشنی خود ملاصدرا است قلبش همان کاسه‌ای است که مدام در شب به درگاه خداوند است و این نیازمندی وقتی در پول و فقر و سهولت زندگی است این هم نیازمندی است لباس خوب، خوراک خوب، نیازمندی فکر را شما روش قدری توجه کنید آدم در فکر نیازمند است در فهم نیازمند است انسان نیازمند فهمیدن است یا نه؟ بله اگر احساس کند نیازمندی فهم را اونوقت دریچه باز می‌شود و رحمت خداوندی می‌آید.
ولی بعضی به فهم احساس نیازمندی نمی‌کنند نیاز به خوردن و... پول جمع کردن احساس نمی‌کند به فهم نیازمند است حس می‌کند که فهمش کم است نیازمند فهم بیش‌تر است؟ خیلی کم.
اگر در فهم احساس نیازمندی بکند که من کنم دارم باید بیش‌تر بفهمم نیازمند فهمیدنم اونوقت افاضات ربانی می‌رسد. در را به روی خودت نبند باز کن در فهم را باز کن و در جای دیگر می‌گوید توجیه می‌کنم به قرآن کلام سهروردی است که می‌گوید طوری قرآن بخوانید که مثل اینکه بر شما نازل شده. حرف درستی است در وصیت نامه سهروردی است می‌گوید اولاً قرآن بخوانید زیاد و بعد قرآن را چنان بخوانید که مثل اینکه به شما نازل شده است.
این معنی خیلی عمیق است یعنی احاله به دیگران نکن ببین تا با این آیات تکلیفت چیست؟ مواظب باش نه اینکه فکر کنی یک قانون عام است و تو اصلاً چیزی نیستی یعنی این تو مسئول این آیاتی بفهم که تو چه می‌خوانی و چه بر تو نازل می‌شود.
ملاصدرا راه بهره‌مندی از افاضات ملکوتی آن است که دل را به روی تمایلات بیرونی و دنیوی بسته نگه داری. بله طبیعتاً وقتی که انفتاح باب معرفت باب شد آدم دیگه به نیازهای دنیوی‌اش به اندازه لازم اکتفا می‌کند یعنی زیادت طلبی ندارد زیادت طلبی یک بیماری است. زندگی و حوائج زندگی یک چیز لازم است اما اگر چنانچه باب معرفت برویش بسته باشد نیاز کاذب پیدا می کند مثل مرض استسقا. کسی که مرض قند دارد نیاز کاذب به آب پیدا می‌کند و هر چه آب بخورد باز نیاز دارد این زیادی است نیاز ندارد مورد دنیوی هم همین طور هست زیادتخواهی دارد و در اصل برای چیزی که اونقدر لازم نیست اگر کسی معرفت داشته باشد این زیادت طلبی دنیوی درش ظهور پیدا نمی‌کند به اندازه‌ای که لازم است طلب می‌کند و باید هم طلب کند اما اونطرف معرفت زیادت طلبی نیست هر چه بطلبی کم است.


         برو از خانه گردون به در و نان مطلب            کین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
فرق ملاصدرا و عرفای اسلامی اینجا اول گنبد معرفت را نشان می‌دهند بعد می‌گویند راه معرفت چیست اول می‌رسند و می‌فهمند بعد می‌گویند راه چنین است تا انسان خودش نفهمد که نمی‌تونه دیگران را هدایت کند می‌گوید چون اهل نیاز و طلبی راه‌نشین باش. با من راه نشین باده مستانه زدند.


              بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی      خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
             آخر العمر گل کوزه‌گران خواهی شد                حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی