بیا در بی نشانی نام من باش                    شراب تازه ای در جام من باش
                       وزد باد تزلزل بر وجودم                         بیا آرامش ایام من باش

حکایت است از سعدی:


                جوانی خردمند پاکیزه برم                         ز دریا برآمد به دربند روم
               در او فضل دیدند و فقر و تمیز                       نهادند رختش به جای عزیر
               سر صالحان گفت روزی به مرد                    که خاشاک مسجد بیفشان به گرد
               همان کین سخن مرد رهرو شنید               برون رفت و بازش کس آنجا ندید 
               بر آن حمل کردند یاران پیر                         که پروای خدمت نبودش پدید 
               دگر روز خادم گرفتش به راه                       که ناخوب کردی به رأی تباه
               ندانستی که ای کودک خودپسند                که مردم ز خدمت به جایی رسند
                گرستن گرفت از سر حد و سوز                  که ای یار جان پرور دل فروز
                 نه گرد اندر آربقه دیدم نه خاک                 من آلوده بودم در آن جای پاک
                 گرفتم قدم لاجرم بازپس                          که پاکیزه مسجد به از خاک و خس

دکتر دینانی: شیخ اجل سعدی علیه رحمة حقایق معنوی و اخلاقی را به زبان شعر و گاهی به نثر به زیباترین وجه بیان کرده و در این اشعاری که قرائت فرمودید که در باب تواضع است و ظاهر امر این است که تواضع را مطرح می کند با این داستانی که نقل می کند، اما تنها تواضع نیست و با یک تیر چند نشان زده، شیخ اجل هم عظمت تواضع را می رساند که تواضع چه جایگاهی در مقام انسانی دارد و برای انسان هرکجا تواضع هست صدق هم هست و هرکجا صدق هست تواضع هم هست و تطابق ظاهر و باطن دارد و همه اینها وصل است به مسئله معرفت و اگر معرفت نباشد نه تواضع معنی دارد نه صدق و نه ظاهر و باطن. خوب چنان که قرائت فرمودید شیخ اجل می گوید شخصی بود که سفر دریا کرده بود و به روم وارد شد و چون مردی عالم بود و تواضع داشت و هم فضل و کمال داشت و هم فروتن بود و وقتی فضل و کمال با فروتنی توأم بشود جاذبه ای خاص د ارد و این مرد به علت این دو خصلتی که داشت مورد توجه و استقبال مردم قرار گرفت. روزی یکی از صلحای شهر که صالح بود چون می دید که این مرد متواضع و فروتن است به او گفت بیا امروز به مسجد برو و گرد و غبار از چهره مسجد بگیر که این کار، کار توست که مرد فروتنی هستی و تمیزکار و آن مرد وقتی که این دستور را داد یقین داشت که عملی می شود مردی که اینقدر مهربان است و متواضع و متدین، به طریق اولی می رود و مسجد را آب و جارو و تمیز می کند. اما به مجرد اینکه این دستور را داد مرد غائب شد و به مسجد نرفت تا که تمیز کند و پنهان شداین موجب شگفتی اش شد که این مردی که اینقدر متواضع است و متدین و مهربان است چرا برای تمیز کردن مسجد نرفت. یکی از صالحین که زیر نظر آن صالح بزرگ زندگی می کرد رفت و به او گفت تو کار خوبی نکردی که برای تمیز کردن مسجد نرفتی اگر می کردی ثواب زیاد می بردی و نکردی و تباه شدی. یک پاسخی داد آن مرد که خیلی پر معنی است گفت بله من رفتم سراغ مسجد ولی گرد و غباری در مسجد ندیدم و مسجد پاک پاک بود اما آنچه که مانع بود که من بروم و دست به این کار بزنم این بود که من سراپا آلوده بودم و این آلودگی از من است و مسجد پاک است، نه خاک داشت و نه خاشاک، این حرف چند مطلب را می رساند البته تواضع هست اما حالا آلوده وارد مسجد نشدم چند جور قابل تفسیر است. اجازه بدهید باز کنیم این مسئله را خوب البته آدمی که آلوده است نباید وارد مسجد بشود مثل شخص جنب که حرام است وارد به مسجد بشود اما آیا این شخص ناپاک ظاهری بوده که برای تمیز کردن وارد نشده چون می گوید من خار و خاشاکی در مسجد ندیدم پس باید وارد شده باشد که خار و خاشاکی ندیده باشد پس این منظور ناپاکی ظاهری نیست که من نجس بودم یا جنب بودم و...... حالا وقتی که مسجد می گوید معنی مسجد را تعمیم می دهد و فراتر می رود. مسجد خانه خداست و پاک و مطهر است شکی نیست و چیز نجس نباید وارد مسجد بشود اینها احکام مسجد است اما شیخ در اینجا می خواهد چیز دیگری بگوید و حتی مسجد را تعمیم می دهد. خانه خدا آنجا هست که پاکی هست هر کجا پاک است آنجا خانه خداست هر کجا خدا هست آنجا پاک است اگر کسی خدا را همه جا ببیند همه جا پاک است انجایی ناپاک است که هنوز خدا را نمی بیند اینجا شیخ دارد فرامی رود و می گوید من از نظر اخلاقی پاک نبودم و اگر من پاک نبودم نباید در جای مقدس وارد بشوم حالا یکی مسئله تواضع است که معنی ظاهری ابیات است و انصافا" تواضع از نظر اخلاقی یکی از بهترین صفات انسانی است اما مسئلهای که در اینجا ضمیمه می شود به تواضع و شیخ اینجا اشاره دارد به آن، این است که من ظاهرم با باطنم تطبیق نمی کرد، اگر ظاهر با باطن تطبیق نکند آن فرد منافق است و یکی از بدترین صفات رذیله نفاق است و آلودگی نفس یعنی نفاق و نفاق یعنی چه؟ یعنی یک باطنی دارد که ظاهرش با آن تطبیق نمی کند. باطن ناپاک و ظاهر پاک نما، در ظاهر خود را پاک می کند و عطر می زند و هفت دریا خودش را می شوید و چندین بار لبلسش را می شوید حتی به حد وسواس در تمیزی ظاهر می کوشد اما اگر باطن ناپاک است این پاکی ظاهری چه سودی برای او دارد. یکی از بهترین صفات انسان تطابق ظاهر و باطن است. صدق هم یعنی همین و راستی فقط در سخن نیست در کردار هم هست. راستی کسی است که در پندار و گفتار و کردار و هم اندیشه صادق باشدو بخصوص صدق در اندیشه خیلی مهم است و معنای صدق در اندیشه این است که آدم با خودش صمیمی باشد یعنی اینکه به خودش دروغ نگوید. عدم صدق یعنی آنچه که هست نمی پذیرد و خودش را در قالب آنچه که آرزویش را دارد درمی آورد نه آنچه که هست، این عدم صدق در اندیشه است. وقتی که در اندیشه صدق نباشد در گفتار صدق نیست و وقتی در اندیشه و گفتار صدق نباشد در کردار هم صدق نیست و وقتی که صدق نباشد تطابق ظاهر و باطن نیست و وقتی تطابق ظاهر و باطن نباشد نفاق است و این شخص منافق است. اجازه بدهید آیه ای از قرآن کریم قرائت کنم که منافقین وقتی که آمدند خدمت حضرت ختمی مرتبت گفتند قالوا انا نشهد انک لرسول الله یعنی شهادت می دهیم که تو رسول خدایی. ما که شهادت می دهیم خدا هم می داند که تو پیامبری، و در ذیل آیه می آید که والله یعلم ان المنافقین لکاذبون، خدا می گوید منافقین دروغ می گفتند. حالا بحث شده که منافقین دروغ می گفتند آیا در گفتارشان دروغ می گفتند؟ گفتارشان که راست بود و می گفتند تو پیغمبری و ما شهادت می دهیم اما خدا می گوید که دروغ می گفتند اما دروغ در سخنشان نمی گنجد بلکه در قلبشان دروغ می گفتند یعنی این سخنشان با قلبشان تطبیق نمی کرد. حالا این بحث شده و خیلی از ادبا بحث کرده اند که آیا صدق مطابقت سخن با واقع است یا نه
مجری: استاد پس نتیجه می گیریم علاوه بر اینکه ظاهر انسان باید پاک باشد جانش هم باید پاک باشد. دکتر دینانی: یقینا"، یعنی پاکی ظاهری اگر باطن ناپاک باشد هیچ سودی ندارد بلکه مضر و نفاق آور است و نفاق یک رذیلت است حالا لحن قرآن در رابطه با نفاق خیلی شدید است و حتی آیاتی که در مورد مذمت نفاق و درورو آمده از آیاتی است که درباره کفار است. هم از نظر کمیتی و تعداد آیات و هم از نظر کیفیتی، و منافق خطرناک تر است و تکلیف کافر روشن است که کافر است ولی با منافق چه کنیم، منافق که ظاهر خود را می آراید ولی در باطن آلوده است. پس آنها در نفسشان دروغ نمی گفتند بلکه در قلبشان دروغ می گفتند. حالا اجازه بدهید که من بحث فلسفی را شروع بکنم که اصلا" دروغ یعنی چه؟ غالبا" می گویند دروغ آن است که سخن شما مطابق با واقع نباشد اما برخی می گویند این کافی نیست و اگر سخن شما مطابق با واقع باشد اما عقیده برخلاف این باشد آیا شما راستگو بودید؟ خیر، و آمده اند تعریف کرده اند که صدق یعنی سخن مطابق با واقع، حالا این آدمها که نزد پیامبر آمدند صادقند؟ خیر، خوب طبق این تعریف باید صادق باشند پس اگر سخنت مطابق با واقع است اما عقیده مخالف داری این صدق نیست. پس آیا صدق مطابقت سخن با واقع است یا عقیده با واقع یا مطابقت سخن و عقیده هر دو با واقع است؟ نظر سوم نظر واقع است و شیخ هم اینجا دارد به همین اشاره می کند که این شخص صالح گفت من ناپاک بودم و به همین جهت نرفتم و وارد مسجد نشدم و مسجد جایگاه پاکان است
              ظاهر كافر ملوّث نيست زين آن                 این نجاست هست در اخلاق و دین
              زین نجاست بویش آید بیست گام                 وان نجاست بویش از ری تا به شام
              بر فرلز آسمانها در رود                           بر دماغ حور و غلمان در شود

مجری: استاد یعنی این نشان می دهد آلودگی جان و اخلاق دامنه فسادش و نجاستش خیلی بیشتر از آلودگی ظاهری است؟


دکتر دینانی: اصلا" قابل مقایسه نیست، نجاست ظاهری یک تعفنی دارد و تا چند کیلومتر هم بروی باز هم بوی بد می دهد ولی محدود است و دیگر دورتر این بو نمی اید اما نجاست باطن و دروغ و نفاق و عدوات و دشمنی که حد و حساب ندارد بلکه آثارش آنقدر زیاد است که به شامه غلمان یعنی حوریان بهشتی هم می رسد یعنی به ملأ اعلا، یعنی از اینجا تا به ملأ اعلی که جهانی دیگر است و فاصله جغرافیایی نیست و لایتنهاهی و دور است و قابل اندازه گیری نیست. عالم حس تا عالم عقل و عالم شهادت تا عالم باطن فاصله جغرافیایی نیست و این ناپاکی باطنی بویش تا آنجا می رسد و این از نظر زمان هم حد ندارد و ناپاکی ظاهری با استحاله پاک می شود مثلا" با آب یا آتش پاک می شود و یک تحولی پیدا می کند و خود به خود این نجاست زدوده می شود اما نفاق و صفات رذیله و بد هرگز پاک نمی شوند و تا ابد باقی است و قابل تطهیر نیست مگر اینکه خود انسان تطهیرش کند و در اینجاست که من می خواهم بگویم که شیخ اجل به غیر از اینکه از نفاق و مذمت آن صحبت می کند بلکه از تطابق ظاهر و باطن صحبت می کند و تمام مفاسد اجتماعی در طول تاریخ نتیجه دورویی انسانهاست اگر انسنها یک رو بودند و ظاهر و باطنشان یکسان بود این همه مفسده در جامعه و تاریخ بشریت بوجود نمی آمد.
مجری: استاد می خواهم یک سؤال فلسفی بکنم که وقتی می گوید من آلوده بودم در آن جای پاک، می خواهم بپرسم که این جان آلوده است و ما با جان آلوده به دنیا امده ایم و پا در هستی نهاده ایم مثل حافظ که می فرماید:


            جایی که برق عصیان بر ادمی صفی زد               ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
آیا استاد جان آلوده است یا اخلاق آلوده است؟
دکتر دینانی: این یکی از مهمترین مباحث است و یکی از نزاع های بین جهان مسیحیت و اسلام همین است که انسان بر حسب فطرت و جان آدمی پاک آفریده شده است یا ناپاک؟ مسیحیت می گوید آدم که ابوالبشر است گناه کرد و گناه اولیه و نسختین گناه را مرتکب شد و حالا ما می گوئیم چون پیامبر است و پیامبر گناه نکرد و ترک اولی بوده حالا ترک اولی هم نوعی گناه است اینها می گویند انسان به حسب فطرت گناه کار است و حضرت مسیح آمده و به صلیب رفته تا شفاعتی برای گناه بشر باشد و درست برخلاف این اسلام می گوید انسان پاک آفریده شده در بدو خلقت و آغاز آفرینش و گناه عارض است. اما مسیحیت می گوید گناه ذاتی است و ذاتی قابل زدودن نیست مگر با معجزه ( مثل معجزه حضرت مسیح ) یا قربانی و.......... اما اسلام می گوید گناه عارض است و قابل زدودن است. اگر لباس کثیف شود قابل پاک کردن است اما اگر به ذات تیره باشد پاک نمی شود. اسلام می گوید انسان به حسب ذات پاک است و گناه عارض می شود که با توبه با عمل صالح و بازگشت به سوی خدا پاک می شود و نظر اسلام درست است..
مجری: پس استاد شعر حافظ که می گوید برق عصیان بر آدمی زد چیست؟


دکتر دینانی: در اینجا حافظ نمی گوید گناه ذاتی است و می گوید سخت است جایی که پدر ما این گناه و ترک اولی را مرتکب شد ما هم در معرض ارتکاب گناه هستیم ما نباید ادعای بی گناهی کنیم اما نمی خواهد بگوید که گناه ذاتی است ..


           پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت         ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
معنی همه اینها این نیست که گناه ذاتی است بلکه می خواهد بگوید که سخت است یعنی انسان غالبا" دچار گناه می شود و متأسفانه در معرض گناه است و کمتر کسی هست که در عالم مرتکب هیچ گناهی نشده باشد به جز اولیاء و انبیاء، حافظ می خواهد بگوید که خیلی سخت است پرهیز از گناه کردن. حالا پاکی در چیست؟ وقتی که انسان به حسب ذات پاک آفریده شده یعنی به آلودگیهای اخلاقی آلوده نیست در فطرت و این آلودگیها به حسب منافع و شهوات و خواسته ها عارض می شود برای اینکه انسان سود عاجل می خواهد و می خواهد زود به نتیجه برسد اما عرض کردم هرچه گناه بکند راه توبه بسته نیست ببینید چقدر رحمت خداوند وسیع است و تا نیم نفس آخر هم راه توبه باز است. درست است که انسان به حسب عارض مرتکب گناه می شود اما باید توبه کند و پاک بشود. فرعون در آخرین لحظه گفت انا من المسلمین. راه توبه برای فرعون هم باز است و برای بدتر از فرعون هم راه توبه باز است. برای نمرود هم باز است.
مجری: استاد قبل از گناه چطور؟ آقایی مقاله ای نوشته که فالهمها فجورها و تقواها یعنی میل به گناه در خلقت انسان و در جبلی انسان هست و وقتی که میل به گناه و بدی هست ما نمی توانیم بگوییم که انسان جانی پاک دارد در شعر باباطاهر هم آمده که..


               مو رندوم ز عصیون پیشه گیرم                به دستی جام و دستی تیشه گیرم
                   اگر تو بی گناهی رو ملک شو                  مو از حوا و آدم ریشه گیرم

همه اینها درست است و انسان به حسب ذاتی میل به گناه دارد و میل به شهوت و غضب و در این شکی نیست اما یک امای بزرگ با همه این میلها که گوناگون است و رنگارنگ است. اما فالهمها فجورها و تقواها یعنی همین طور که اینها میل است در شما تقوا هم هست و عقل داری. خدا به شما عقل داده که بفهمی این راه خطاست. می فهمی خطاست یا نمی فهمی خطاست؟ بله می فهمیم. حالا می تواند از خطا باز بماند یا نه؟ بله می تواند، خوب اگر عقل دارد و می فهمد این گناه است می تواند که گناه نکند. خوب این راه هم باز است و هر دویش باز است و عظمت انسان هم به همین است. خوب بله که انسان میل دارد به این شک نکن و نه یک میل یا دو میل یا هزار میل بلکه لایتناهی میل دارد و همه اینها راه به گناه است اما از آن طرف عقل دارد که بفهمد اینها گناه است و می تواند که خودش را بازدارد و اینجا تکلیف و مسئولیت یعنی همین.
مجری: استاد بعضی ها می گویند ما می خواهیم ولی نمی توانیم؟


دکتر دینانی: می توانند، این دروغ محض است. می خواهد که شهوت رانی کند ولی می تواند که نکند، و این شیادی مضاعف است  و کسی که این حرف را می زند می خواهد راه را برای گناه باز کند. چرا نمی تواند اگر می داند که این راه خطاهست چرا نمی تواند خودش را از خطا بازدارد؟ و اگر غلبه هوی هست اما در عین حال می داند که خطا هست و اگر توجه کند عقلش می تواند بر خطایش غلبه کند
مجری: اینجا علمای عقل می گویند که یک جایی عقل تسلیم اخلاق می شود و آن زمانی است که مثلا" دروغ، غیبت و نفاق ملکه نفس بشود و آنجا دیگر عقل هم نمی تواند کاری کند؟


دکتر دینانی: در این حرف شما یک تناقضی هست. عقل تسلیم اخلاق می شود حرف مزخرفی است. اخلاق ولیدۀ عقل است. آیا اخلاق عقل را می زاید یا اخلاق زائیده عقل است؟ همه چیز از عقل زائیده می شود. آنجا که عقل نیست اخلاق نیست و اخلاق نتیجه عقل است چگونه ممکن است که اخلاق نتیجه عقل باشد اما آنوقت عقل تسلیم اخلاق باشد. این حرف بی معنی است
مجری: استاد آنجا که بدیهای اخلاق هست می شود بگوییم که عقل نیست؟


دکتر دینانی: خیر، همه جا عقل هست منتهی این آدم نمی خواهد . این همه آدم گناهکار عالم هست و خواهد بود یک واقعیت است اما آیا این ادمها می توانند از گناهشان جلوگیری کنند یا نه؟ بله من از امکان صحبت می کنم و از واقعیت حرف نمی زنم. در واقعیت که هم گناهکار هست و هم صالح، این که بحثی نیست ما از استعداد بشر صحبت می کنیم و از توانائیهایش، حالا این آدم نخواسته از توانائیهایش استفاده کند خودش مقصر است، آیا کسی که جاهل مانده نمی توانسته عالم بشود؟ البته که می توانسته، جهل که ذاتی بشر نیست. نخواسته عالم بشود و او که خواسته رفته و عالم شده و این جاهل مانده
مجری: استاد آنکه جاهل مانده عقلش کجاست؟


دکتر دینانی: عقلش بالقوه هست به فعلیت نرسیده و تمام این است که ما از استعداد آدمی صحبت می کنیم نه از فعلیتش. ببینید انسان بی نهایت استعداد دارد و اینها را می تواند به فعلیت برساند. خوب انسان جاهل به دنیا می آید. وقتی که بچه متولد می شود هیچ چیز نمی داند آیا این گناه است؟ خیر، اما آدم بیاید هفتاد سال یا صد سال در این دنیا زندگی کند و جاهل از دنیا برود آیا این خوب است؟ خیر، این گناه است، جاهل به دنیا آمدن گناه نیست بلکه جاهل از دنیا رفتن گناه است هرکسی جاهل به دنیا می آید اما خدا سالها مهلت و عمر می دهد. جهل ندانستن است و جهل دو قسم است جهل مرکب ( نمی داند و نمی داند که نمی داند ) و جهل بسیط ( نمی داند اما می داند که نمی داند ) جهل بسیط عیبی ندارد و انسان با جهل بسیط به دنیا می آید اما نه اینکه نمی داند که نمی داند فقط نمی داند و خوب بعد عالم می شود. اما کسی که حالا بزرگ شده و نمی داند اما معتقد است که می داند ندانستن خود را باور ندارد و این مرضش قابل علاج نیست. حالا برگردیم به آن تطابق ظاهر و باطن که شیخ اجل مطرح می کند، ببینید ظاهر و باطن اگر در انسان تطبیق کرد عالم اصلاح می شود و تمام بدبختی های بشر نتیجه نفاق و دورویی است یعنی به اصطلاح جو هستند و گندم می فروشند یعنی قلابی اند و قلبی نیستند. قلبی آن است که قلبش با ظاهرش تطبیق بکند یعنی نقاب به صورت ندارد و کسانی که نقاب به صورت دارند چون ظاهر آراسته دارند و باطن ناپاک تازه یک چیزی هم طلبکارند هم از خالق و هم از خلق، ولی کسی که یکنواخت و صاف است و ظاهر و باطنش یکی است و پاک است بیخودی طلبکار نیست از کسی و روی مرز خودش راه می رود و این تطابق ظاهر و باطن که متأسفانه در دنیای امروز کمتر مورد توجه قرار گرفته چون دنیای امروز دنیای ظاهر است توجه بفرمایید من با علم مخالف نیستم و خیلی برای علم احترام قائلم یعنی به ظواهر توجه دارد به آنچه که در حس می گنجد باطن را می گوید من نمی دانم یعنی چه، دنیای امروز گوش به باطن نمی دهد ولی ظاهری که باطن نداشته باشد چیست؟ آن حباب است و حکیمی می گوید این عالم عالم زوج است و ترکیبات و همه چیز جفت است.شب و روز ، سردی و گرمی، تلخی و شیرینی، در بین همه این ازواج این حکیم می گوید هیچ جفتی و زوجیتی زیباتر از ظاهر و باطن نیست. عجب حرفی است، یعنی این زوجیت نباشد همه آنها بی معنی می شود و زوجیتش این است اینها با هم باید باشند اگر باطن ظاهرش را از دست بدهد یعنی حبابی بیش نیست و مزخرف است و به عبارت دیگر ظاهر و باطن را بهتر است که تشبیه کنیم به مغز و پوست و اینها باید با هم باشند اگر پوست بادام را خراش دادی چه بسا که به مغز آسیب برسد و اگر آن مغز نباشد این بادام پوک و بی معنی است. ظاهر و باطن باید هر دو با هم هماهنگ باشند ما به بهانه باطن نباید ظاهر را از دست بدهیم چنانکه بعضی این کار را کرده اند در گذشته و متأسفانه نابود شده اند و پشیمان هستند و ظاهر را هم نباید بگیریم و باطن را از دست بدهیم که این نوع هم فراوانند، البته گروه کثیری اهل ظاهرند و باطن ندارند اما آنهایی که اهل باطن هستند و ظاهر را فراموش می کنند آنها هم آسیب می بینند. کی دنیا به صلح و صفا می رسد و انسان به سعادت واقعی می رسد؟ وقتی که این زوج ظاهر و باطن همراه باشند و هیچ زوجی بهتر از زوجیت ظاهر و باطن تاکنون آفریده نشده وتا ابد نخواهد بود و وقتی که این ظاهر و باطن همراه باشند و یکسان شوند جامعه هم یکی می شود و اول از فرد شروع می شود تا جامعه درست بشود و آن وقت شیخ اجل در این داستان به این معنی هم اشاره کرده و تنها تواضع و فروتنی نبود و تنها این بود که ان شخصی که گفت من ناپاک بودم و به مسجد نرفتم می خواست بگوید من ظاهر و باطنم باید یکی باشد اگر من هی بروم مسجد و نماز بخوانم و تظاهر کنم و هیچ باطن نداشته باشم این هم خودم آلوده ام و هم جامعه را آلوده کرده ام و هم عالم معنویت را آلوده کرده ام...


                   طریقت جز این نیست درویش را           که افکنده دارد تن خویش را
                بلند دید باید تواضع گزید                       که آن بام را نیست سلم جز این

این بامی که شیخ اجل می گوید بام ملکوت است و بام قرب به خداوند است که از ان رفیع تر نیست یعنی قرب واقعی حق تعالی. این بامی که با سلم یعنی نردبان باید بروی بالاو پله هایش تواضع است و اگر با تواضع از سلم یعنی پلها بالا رفتی به بام قرب حق تعالی که بالاترین بام عالم هستی است واصل خواهی شد
مجری: استاد پس نتیجه می گیریم که بهترین معیار اخلاقی همین تطبیق ظاهر و باطن است و بدترین شکاف بین ظاهر و باطن نفاق بود که خیلی خوب توضیح دادید و در واقع ام الفساد است که قرآن هم روی همین تکیه کرده و ادامه اشعار را در جلسه بعدی پی خواهیم گرفت.


              ای دل هوس گناه و پستی تا کی                 کبر و حسد و غرور و مستی تا کی
                رفته ز کفت فرصت ایام بیا                       دربند هوی و خودپرستی تا کی