چنان پر شد فضای سینه از دوست         که فکر خویش گم شد از ضمیرم
                        قدح پر کن که من در دولت عشق           جوان بخت جهانم گرچه پیرم


خطبه آغازین ادامه متن گلستان..

" هرگاه یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و اعلی بربدارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش نخواند و باز اعراض کند بازش به تضرع و زاری بخواند حق سبحان و تعالی فرماید یا ملائکتی قد اتحیتُ من عبدی و لیس لهُ تیری فقد غفرت له، دعوتش اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم، کرم بین و لطف خداوندگار              گنه بنده کرد و او شرمسار"
استاد این درآمیختن بحث معرفت شناختن و اخلاق و آموزه های قرآنی و روایی خیلی هنر است و صناعت عجیبی است که از شیخ اجل به دست آمده..


دکتر دینانی: درست است اول اجازه بدهید که من مقدمه ای را عرض بکنم شما سعدی را به مناسبت فصل بهار آغاز کردید خوب گلستان و بوستان و غزلیات فرح انگیز سعدی را ادامه می دهیم ولی شاید اشکالات مقدری اینجا باشد که من لازم می دانم به این اشکالات مقدر پاسخ دهم، چه بسا بعضی سؤال کنند که شما ادبیات می گویید و سعدی ادیب است، بله ادیب است و جایگاه سعدی در برنامه معرفت چیست؟ پیام سعدی چیست؟ دین است اخلاق است و یا فلسفه است؟ ادبیات است؟ بنده عرض می کنم که واقعا" سعدی در برنامه معرفت می گنجد. سعدی در مرحله اول البته ادیب است و باید ببینیم که جایگاه ادبیات چیست در برنامه معرفت، یک ادیب است در اوج ادبیات و در اوج فصاحت و اگر ادیب است در اوج هنرمندی، پس هم ادیب است و هم شاعر است و هم هنرمند است و هم یک مربی و استاد اخلاق و در واقع استاد حکمت عملی، اما کدام حکمت عملی است که بدون نظر معنی داشته باشد. حکمت عملی که بدون نظر نمی تواند معنی پیدا کند بنابراین اگر حکمت عملی در سخنان سعدی متبلور است حکمت نظری هم دارد و اهل نظر هم هست باز ممکن است کسی بگوید که خوب امروز ادبیات چه جایگاهی در عالم دارد جهان ما جهان علم است و علم طبیعت را می شکافد و جلو می رود، پیشرفت دارد عالم را تغییر می دهد. آیا ادبیات و هنر به طور کلی عالم را تغییر می دهد؟ آیا عالم را باید تغییر داد یا باید تفسیر کرد؟ این بحثی است که قبلا" هم مطرح بوده کارل مارکسی که اندیشمند ماتریالیسم بوده شعاری داشت که می گفت تاکنون فلاسفه جهان را تفسیر کرده اند ما آمده ایم جهان را تغییر بدهیم، از یک فیلسوف غربی پرسیدند که شما نظرتان در مورد حرف کارل مارکسی چیست؟ آن فیلسوف لبخندی زد و گفت این هم یک تفسیر است. خود تغییر هم یک تفسیر است اما باز علم ادعا می کند که ما پیشرفت می کنیم اما ادبیات که پیشرفت نیست و تفسیر و بیان است و علم به پیش می رود ما را ادبیات به پیش نمی برد. خوب حرف درستی است اما می شود یک سؤالی مطرح کرد که علم پیشرفت هست. بله درست است و شکی در آن نیست اما پیشرفت برای انسان است یا انسان برای پیشرفت است؟ پیشرفت برای انسان است، و اگر چنین است همه چیز باید انسانی باشد و بنابراین اینجا جایگاه هنر پیدا می شود. هنرمند به هستی نگاه نمی کند مگر با انسان، هیچ هنرمندی بدون انسان به هستی نظر ندارد. حالا اگر علم با انسان به هستی نگاه می کند می آید توی هنر و باید هنر را رعایت کند و اگر بدون انسان بر هستی نظر کند کجا می خواهد برود؟


              قلندران حقیقت به نیم جو نخرند           قبای اطلس آنکس که از هنر عاریت
کسی که از هنر عاری است قبای اطلسش به درد نمی خورد هیچ سودی ندارد. هنر مهم است این جایگاه هنر باید واقعا" برای مردم ما معلوم باشد. ببینید ادبا و هنرمندان خیلی کار کردند برای عالم، علم هم کار کرده من فکر عظمت علم نیستم پیشرفت کرده و واقعا" هم عالم را تغییر داده و الان هم دارد تغییر می دهد روز به روز، اما در یک جمله می توانیم ادعا کنیم که علم عالم را توصیف می کند حالا توصیف کردن چیست و روایت کردن چیست؟ توصیف کردن چیزهای مشهود و محسوس است آنچه که می بینی توصیف می کنی چنین رنگی داشت چنین قدی داشت، چنین حالتی داشت، آنچه به چشم شما آمده توصیف می کنی اما با توصیف کردن نمی شود روایت کرد. ادیب و هنرمند روایت می کند عالم را و روایت می کند وقایع را، روایت کردن یعنی چه؟ تنها کسی می تواند روایت کند که بتواند خودش را به جای دیگران قرار بدهد، این کار از هیچ موجودی برنمی اید هیچ حیوانی و شاید فرشته هم نتواند که خودش را جای دیگران بگذارد یا دیگران را جای خودش فرض کند اما انسان این توانایی را دارد حالا اخلاق از اینجا آغاز می شود و ارتباط از همین جا پیدا می شود و جامعه از همین جا پیدا می شود. اگر انسان نتواند خود را به جای دیگران فرض کند ارتباط نخواهد داشت و جامعه بوجود نمی آید و اخلاق معنی پیدا نخواهد کرد و ادیب و هنرمند کسی است که این کار را می تواند بکند و اینجا مسئله اخلاق و هنر پیدا می شود و مسئله روایت، آن وقت روایت تأویل است وقتی که شما بتوانی خود را به جای دیگران فرض کنی می توانی روایت کنی و اگر نتوانی دیگران را جای خودت فرض کنی و خودت را جای دیگران قدرت روایت کردن نداری حداقل این است که توصیف کنی و توصیفکار روایت از او برنمی آید و سعدی مردی است که روایت می کند وقایع را یعنی خودش را جای دیگران می گذارد و چون روایت می کند تأویل می کند و چون تأویل به عمق و ژرفا می رود و چون به عمق و ژرفا می رود هنرمند است، چه هنری دارد؟ هنر فصاحت، بلاغت، بیان که هنر بیان بزرگترین هنر است. چه هنری هم پایه هنر سخن گفتن است؟ به نظر من هیچ هنری، ما الان در عصری که زندگی می کنیم عصر تصاویر است یعنی سینما، تلویزیون، نقاشی که البته همه اینها هنر هستند و من در هنر تصویرگری شکی ندارم. مانی هنرمند بود چون تصویرگر بود اما آیا هنر سخن گفتن بیشتر است یا تصویرگری؟ الان نفوذ سینما در اذهان مردم بیشتر است یا اینترنت؟ اینترنت، اگر بپذیریم که نفوذ اینترنت در اذهان مردم بیشتر است ناچار پذیرفته ای که اثر و نفوذ سخن بیشتر از اثر و نفوذ تصویر استبه همین دلیل که اینترنت امروز تأثیرش به مراتب بیشتر از سینماست و سعدی استاد سخن است و اهل ادب است و اهل روایت، پیش از اینکه توصیف کند روایت می کند البته توصیف هم می کند و قدرت توصیف هم دارد و سخن تازه می گوید و سخنش باقی مانده و باقی خواهد ماند و امروز سخن سعدی به همان اندازه تازهاست که همان موقع که می گفته تازه بوده است یعنی هیچ کهنه نشده و نخواهد شد این هنر سعدی است و هنر ادب است. ادبیات خیلی مهم است و ما باید آن را خیلی ارج بنهیم.
مجری: استاد محی الدین در مورد هنر می گوید هنر آن است که هنرمند در هر دوره ای چیزی بگوید که دیگران نگفته اند..

 
                             بیا عاشقی را رعایت کنیم          زناگفته هایش شکایت کنیم
ما معمولا" در عرصه عرفان، حکمت و شعر غالبا" چیزهایی می گوییم که دیگران گفته اند یا آنها را توصیف می کنیم ولی واقعا" وقتی در اندیشه بزرگانمان می رویم هر کدام اگر فیلسوف هستند هنرمند هم هستند، اگر عارفند هنرمند هم هستند، اگر ادیبند هنرمند هم هستند. چرا؟ چون حرفهای نو زده اند
دکتر دینانی: ببینید عاشقی را باید توصیف کرد یا باید روایت کرد؟ باید روایت کنیم و روایت کردن را رعایت کنیم و هنر سعدی این است که روایت کرده عشق را، عقل را، ادب را و روابط انسانی را و هنر را نمایش داده، هنر را اظهار کرده و صاحت قرآن را روایت کرده، توانسته روایتی از قزآن و تفسیری از قرآن روایت کند و در این تفسیر اخلاق را رعایت کرده، اولا" سعدی هم ادیب است و هم هنرمند است، شاعر است و حکیم است( حکمت عملی و البته حکمت نظری هم بی بهره نیست) اما بیش از هر چیزی معلم اخلاق است. معلم اخلاق این نیست که بیاید نصیحت کند این کار را بکن و این کار را نکن مشکل ایجاد می کنی اما یک وقت روایت می کنی و آن روایت کردن اثرش چندین هزار برابر است. سعدی معلم اخلاق است. حالا سؤال این است که اخلاق چه جایگاهی دارد؟ دوباره برگردیم به سخنی که اول گفتیم و خیلی ها ممکن است بگویند در هر علم و پیشرفت و تکنولوژی ما چه نیازی به سعدی و گلستان و بوستان و غزلیات سعدی داریم؟ ببینید علم خیلی چیزها را حل کرده، من حرفی ندارم که بسیاری سهولتها را برای زندگی انسان فراهم کرده ما داریم آثار تکنولوژی و علم را می بینیم و انکارش ممکن نیست اما علم هر کاری که کرده است و هر کاری که در آینده بکند تا ابد هرگز نمی تواند اخلاق را حل کند حالا مکن است از اخلاق موجود تصرف کند سلولها ایجاد کند و مغز را تصرف کند اما تازه آن وقت انسان را به رباط تبدیل می کند آیا انسانی که تبدیل به رباط شود اخلاق دارد؟ خیر و علم این کار را می تواند بکند که انسان را به یک رباط تبدیل کند که هر چه دستورش بدهی اطاعت کند اما آیا این اخلاق است؟ خیر پس من با قاطعیت می گویم که علم هرگز نمی تواند مسأله اخلاق را حل کند پس اخلاق را باید در کجا حل کنیم حالا باید ریشه اخلاق را جستجو کنیم که اخلاق در چی ریشه دارد؟ آیا در دین است آیا در عقل است؟ در دین که دین عقلانی است اخلاق ریشه دارد و اگر ما دین را رعایت نکنیم البته دین هم که می گویم یعنی اخلاق الهی دین به خدا برمی گردد. وقتی که می گوییم ریشه اخلاق در دین است منظورم این است که ریشه اخلاق در خداست. چون خدا هست اخلاق هست. یکی از اندیشمندان گفته است اگر خدا نبود همه چیز جایز بود اگر خدا نبود چه صلاحی بود؟ همه چیز جایز بود پس ریشه اخلاق در خداوند است  و البته ریشه اخلاق در عقل هم هست اما عقل هم از خداست، عقل مهمترین نشانه خداوند است اگر من مهمترین نشانه عالم را جستجو کنم دنبال چی باید بگردم ؟ دنبال عقل، عقل بزرگترین نشانه خداوندی است. هیچ چیزی محبوب تر از عقل نیست من می اندیشم پس خدا هست چون مهمترین نشانه خداوند اندیشه است و هیچ چیز نزدیک تر از اندیشه به خداوند وجود ندارد. آیا اندیشه به خداوند نزدیکتر است یاجسم؟ اندیشه، آیا عقل به خدا نزدیک تر است یا کوه و دریا؟ عقل، بنابراین جواب من این است که اگر ما سعدی می خوانیم و ادبیات می خوانیم حق داریم که ادبیات را مهم بدانیم و حق داریم که سعدی را معلم اخلاق بدانیم و اخلاقی که سعدی دارد از آن صحبت می کند اخلاق اسلامی است، اخلاق الهی است و در اینجا یک نکته ای هست که ما یک سلسله کتب اخلاقی داریم مثل تهذیب الاخلاق ابن مسکویه، اخلاق جزایری، اخلاق ناصری، معراج السعادۀ که اصول اخلاقی در این کتب بیشتر ارسطویی است یعنی حد وسط که آن چهار خلق اصلی را ملاک قرار داده شجاعت، حکمت، عفت و عدالت. اما گلستان سغعدی کتاب اخلاقی است که خیلی پایبند اخلاق ارسطویی نیست. دو نفر بودند که با اخلاق ارسطویی سر سازگاری نداشتند یک غزالی که احیاء العلوم را نوشت را نوشت که فیض کاشانی هم آمده جنبه های شیعیش را تکمیل کرده چون خالی از روایات شیعی بوده و اسمش را هم گذاشته مهجة البیضاء و سعدی آمده در گلستان و بوستان همان راه را طی کرده و علتش هم این است که اینها هر دو فارغ التحصیل نظامیه بغداد هستند هم سعدی و هم غزالی، نظامیه خیلی با ارسطو سر سازگاری نداشت من مخالف ارسطو نیستم ولی این را هم عرض کنم که دانشگاه نظامیه با ارسطو سر سازگاری نداشت این است که آمد خودش را از ارسط فارغ کند و این هر دو اندیشمند غزالی و سعدی و هم خواجه نظام الملک، اینها آمدند اخلاقی را پایه گذاری کردند و از اخلاقی صحبت کردند که ریشه قرآن و اسلامی داشته باشد بنابراین من به طرز قاطع می توانم عرض کنم که کتاب بوستان و گلستان دو کتاب اخلاقی هستند و ادبی که ریشه قرآنی دارند..


مجری : استاد یک نکته بسیار برجسته در آثار سعدی این است که ایشان از طریق اخلاق عملی انسان را با خدا آشنا می کند یعنی خدا را می آورد  در متن زندگی آدمها و یک معاملتی برقرار می کند که برخلاف فلاسفه که باید مراحل علی و معلولی و برهان و وجوب را طی بکنند خیلی خدا را به انسان نزدیک می کند و می آورد در متن زندگی انسان که یک موردش همین بود که خواندیم استاد به زیبایی جایگاه اخلاق سعدی را فرمودید که ریشه در قرآن و روایات دارد و هنر این بزرگوار هم همین است که پیام آیات را منتقل می کند و معماری او در همین مطالب و جملات آنقدر زیباست که امروز هم اگر کسی بخواهد چنین متنی را بنویسد با اینفصاحت و بلاغت شاید نتواند. خود این متن هم هنر است اما نکته دیگر این است که ایشان در تعامل با بندگان قرار می دهد و خیلی نزدیک می کند و به گونه ای که می گوید انسان باید با خدا زندگی کند و به گونه ای که می گوید انسان باید با خد زندگی کند متخلق به اخلاق الله باشد و همان که شما فرمودید ریشه اخلاق در خداوند است درست است و ایشان هم همین را می گوید که بنده گنه کار پریشان روزگار، حالا چرا اینجا بنده گنه کار را مثال می زند آیا فقط بندگان گنه کار می روند به سوی خدا و اگر آدم گناه نکند دست به سوی خدا دراز نمی کند؟


دکتر دینانی: بله همانطور که فرمودید چون سعدی حکمت عملی دارد و انسان را به خدا نزدیک می کند اصلا" مقتضای حکمت عملی همین است که در عمل می آید و من در جلسه گذشته یک تعبیری کردم که شاید برای بعضی سنگین باشد گفتم سعدی حکمتش نبوی است و حافظ حکمتش علوی است. نبوی یعنی می آید توی مردم و خیلی مردمی تر است حافظ هم مردمی است اما بیشتر اوج به بالا می گیرد سعدی از بالا به پائین می آید یعنی توی مردم سیر می کند و اخلاق است و دستور عملی و ریشه قرآنی هم دارد اما اینکه سؤال فرمودید که آیا انسان تنها در موقع حاجت به خداوند نزدیک می شود یا در موقع غیر حاجت همیشه به حق تعالی ملتجی هستند و متکی هستند و با خداوند ارتباط دارند یعنی برای کسانی که اهل معرفت هستند و معرفت سطح بالایی دارند این احتیاج خودشان به خداوند را همیشه احساس می کنند. برای اهل معرفت عدم احتیاج به خداوند بی معنی است کسسی که دارای معرفت بالاست مگر می شود که احتیاج خودش و حتی احتیاج هستی را به حق تبارک و تعالی درک نکند برای اهل معرفت همواره هستی عین نیاز به حق تعالی است بنابراین او همیشه در حال التجاء است اما کسانی که از معارف سطح بالا برخوردار نیستند گاهی یک ضرورتهای پیش می آید در زندگی، یک نیازهایی و یک فشارهایی به آنها می آید اینجاست که تنبه پیدا می کنند کسی که اهل معرفت است همیشه متنبه است و همیشه این نیاز را می بیند اما کسانی که در سطح پایین تر هستند فقط در موقع ضرورت یا یک شکستی در زندگی یا اینکه مریض شود یا غرق در دریا شود و ............ آنجا می بیند هیچ راهی نیست جز اینکه به خداوند متوسل شود و به همین جهت گاهی این ضررهایی که در زندگی به انسان وارد می شود گاهی اینها نعمت خداوند است، آدم فکر می کند نقمت است ولی نعمت است. همین ضرر و مشکلی که پیش می آید و از همین طریق انسان متوجه به حق می شود و چقدر راه درست را پیدا می کند که اگر نکند این در واقع یک نعمت بوده به قول مولوی:

 
                   این جفای خلق با تو در جهان                  گر بدانی گنج زر باشد نهان
                   خلق را با تو از آن بد خو کنند                  تا تو را ناچار رو آن سو کنند

گاهی یک ظلم و ستمی به تو می شود البته ظلم بد است و ظالم متوجه عقوبت است ولی ناله سر می دهی از روزگار و از اشخاص در همین لحظه، به خداوند پناه می بری البته این به یک معنی خوب است البته به یک معنی هم باید تقاسی کرد و خوب مورد تظلم نباید واقع شد و مظلوم نباید واقع شد به هر صورت منظورم این است که برای اشخاصی که در سطح بالای معرفتی نیستند گهی این ضرورت پیش می آید که التجاء به خداوند ببرند.


            جام جهان نماست ضمیر منیر دوست          اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
مجری: استاد مگر خدا نمی داند نیاز بنده اش چیست؟
دکتر دینانی: خدا می داند که نیاز بنده اش چیست ولی شما باید بدانی که خدا می داند مشکل از این طرف است و اگر ندانی که خدا می داند وقتی متوجه می شوی که ضرورت پیش بیاید. بله خدا همیشه حاجات اشخاص را می داند اگر اشخاص بد انند که خدا همیشه می داند این چه بسا اصلا" التجاء نکند و اصلا" دعا هم نکند..

 
                 من گروهی می شناسم ز اولیاء                که دهانشان بسته باشد از دعا
حضرت ابراهیم را وقتی می خواستند در آتش بیندازند فرشتگان آمدندو گفتند دعا کن گفت دعا نمی خواهم گفتند از ما بخواه گفت از شما نمی خواهم.
گفتند پس از خدا بخواه گفت علمه به حالی حسبه سؤالی. او می داند من چرا بگویم این معرفت خیلی بالا می خواهد خدا می داند اما شما باید بدانی که او می داند اما یک کسی که التجا می کند در موقع ضرورت وقتی که مضطر شد او نمی داند که خدا می داند فقط وقتی که مضطر شد پناه می برد والا اگر می دانست همیشه در حال التجاء بود.
مجری: استاد جناب مولوی می گوید: اصلا" تضرع و التجا در برابر خدا نشانه کمال و تعالی انسانی است و خدا هم دوست دارد این تضرع را ومی گوید:


                       بنده مؤمن تضرع می کند                      او به غیر از تو ندارد مستند
                        تو خطا بیگانگان را می دهی                  از تو باشد آرزو هر مشتری
                          در جوابش گفت نه از خواری اوست           عین تؤخیر عطا یاری اوست
                            بنده مؤمن همی داریم دوست                   گه تضرع کن که آن اعزاز اوست

این انسان در پیش خدا اهتزاز کردن نشانه اوج و کمال است
دکتر دینانی: بله یعنی نشانه معرفت است. نشانه غنای لایتناهی حق است و فقر مطلق غیر حق این معرفت است دیگر، منتهی عرض کردم این معرفت را کسانی که دارند همیشه در حال دعا و التجاء و توجه به خداوند هستند ولی کسانی هستند که چنین معرفتی ندارند و در مقام حس و محسوسات گرفتارند فقط لحظه هایی که اضطرار پیدا می کنند این حالت برایشان پیش می آید و این هم در واقع خوب است و اگر خوب بنگرند این نتیجه توجه به خداوند است و به همین جا شیخ می گوید چند بار می خواهد و استجابت نمی شود آن وقت خدا می گوید قد اتحیت من عبدی من حیا می کنم از بنده ام و خجالت می کشم.   


                           کرم بین و لطف خداوندگار            گنه بنده کرده است و او شرمسار
همین عدم توجه یک گناه است اما حق تعالی بی نهایت مهربان است و البته خدا قهار هم هست ولی مهربانی خدا غلبه دارد بر قهاریتش. لطف حق بر قهرش قاهر است. قهر حق در لطف حق پنهان است. این جمله عجیبی است که سعدی آورده است قد اتحیت عبدی. خدا حیا می کند از زاری این بنده گنه کار این گناه کار است او شرمسار است دیگر مهربانی از این بالاتر شما می توانی به تصور درآوری این همه رحمت. گر به این رحمت واقف باشیم و باور بکنیم این رحمت را به نظر من هیچ مشکلی نخواهد بود تمام مشکلات این است که این را نمی توانیم باور کنیم اگر باور داشته باشیم رحمت مطلقه حق را هیچ مشکلی نخواهیم داشت و تمام مشکلات برطرف خواهد شد و این معنی امید به پروردگار است و سعدی چقدر زیبا اینجا این کلم را آورده در آغاز گلستان، قد اتحیت عبدی لیس لهو غیریفقد غفرت له، غیر من کسی ندارد. چه کسی غیر خدا کسی ندارد/ این بنده غیر من کسی را ندارد چه کسی می تواند به فریاد او برسد. هر کسی دیگر هم مثل او ضعیف و ناتوان است فقط من را دارد این بنده، اگر بنده باشد فقط من را دارد، چون برای من شدی همه منی، چون از او گشتی همه چیز از تو گشت، اگر از او اعراض کنی همه چیز از تو اعراض می کند و اگر به او روی بیاوری همه چیز به تو روی آورده است. حالا شما نگاه کن کتاب گلستان بدون تردید کتاب اخلاق است و نیز کتاب هنر و ادب است اهل ادب می دانند چقدر اوج ادبیات این کتاب بالاست ولی ببینید در دیباچه این کتا ب سعدی از خداوند شروع می کند و از اخلاق الهی شوع می کند. حالا خیلی ها اخلاق را نسبی می دانند اخلاق نمی تواند نسبی باشد چون اخلاق الهی است و خدا مطلق است بنابراین از همین دیباچه و پاراگرافی که خواندید معلوم می شود اخلاقی که سعدی در این کتاب دارد تعلیم می دهد و بیان و روایت می کند همانطور که در آغاز سخنم عرض کردم توصیف نمی کند این اخلاق الهی است به همین دلیل که اینجا قد اتحیت من عبدی آورده و چقدر زیباست.
مجری: عاکف کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حق عبادک و واسفان هدیه جمالش به تحیر منصوب که ما عرفناک حق معرفتک ..


دکتر دینانی: حالا از جهت زیبایی ادبی این عبارت بگذریم که چقدر زیباست اینجا عاکفان و واسفان آورده ، عاکفان در عبادت، واسفان در معرفت، اینجا عمل و معرفت را هر دو آورده و دو چیز دیگر هم آوردهخ عاکفان در مقام جلال حق و واسفان در مقانم هلیه جمال. توجه چقدر لطیف است عاکفان آنها هستند که اهل عبادتند و واسفان آنها هستند که اهل نظرند. حالا اهل عمل که عاکفان معتکفند در صفت جلال حق اعتکاف کردند. واسفان که اهل نظرند در صفت جمال حق، هلیه جمال حق،ببینید چقدر زیبا این قرینه سازسی و زیبایی را رعایت کرده سعدی در عین معرفت یعنی هم معرفت و هم عمل، هم نظر و هم عمل، عاکفان برای صفت جلال حق متعکفند آنجا معترفند که ما نمی توانیم حق عبادت تو را به جا بیاوریم حالا اینها چه کسانی هستند؟ بگذارید من مصداق تعیین کنم تا شما راحت باشید. این عاکفان کعبه جلال و واسفان هلیه جمال چه کسانی هستند؟ این مصداق کاملش خود حضرت ختمی مرتبت است برای اینکه خود حضرت ختمی مرتبت فرمود ما عبدناک حق عبادتک، در مقام اعتکاف عبادتی و در جای دیگر فرموده است ما عرفناک حق معرفتک، در مقام توصیف صفات جمال حق، هر دو را پیغمبر فرمود من حق عبادت تو را آنچنان که شایسته است نتوانستم به جا بیاورم و حق توصیف و بیان صفات تو را آنچنان که شایسته است باز هم نتوانستم از عهده برآیم..

 
             بنده همان به که ز تقصیر خویش          عذر به درگاه خدا آورد
                 ورنه سزاوار خداوندیش                    کس نتواند که به جا آورد

یک کتاب معرفت است در همین جمله سعدی. بیان یک مسئله عرفانی و فلسفی است که تحت عنوان تشبیه و تنزیه عرفا مطرح کرده اند هر دو جنبه در این دو جمله است نه باید تشبیهی محض بود و نه تنزیهی محض. بعضی ها افراط می کنند تنزیهی محض هستند که خطاست و بعضی ها تفریط می کنند و تشبیهی محض هستند. خطاست یک راه باریکی که از مو باریک تر است و از شمشیر برنده تر بین تشبیه و تنزیه یعنی خداوند در مقام تنزیه همیشه پنهاناست و از آن طرف همه جا آشکار است و همه در مقام ذات پنهان است و سعدی به مسئله عظیم عرفانی تشبیه و تنزیه به چه زیبایی اشاره کرده که عاکفان کعبه جلال و واسفان هلیه جمال هر دو اظهار عجز کردند از درک مقام ذات.
مجری: حالا استاد باز می گوید و قربانیان مسلک عشق..


                   گر کسی وصف او ز نی پرسد              بی دل از بی نشان چه گوید باز
                        عاشقان کشتگان معشوقند                   برنیاید ز گشتگان آواز

او بی نشان است در مقام ذات امادر عین حال همه جا عین نشان است و من هم بی دلم چون نمی توانم آن وقت از مرحله عقل می آید در عشق، عاشقان کشتگان معشوقند. کسی که کشته شد در راه معرفت و فانی شد و اینجا کشته شدن یعنی فانی شدن و مقام فنا را اشاره می کند از آدم فانی چه صدایی برمی آید. برنیاید ز کشتگان آواز، تازه هنر نثرش هم که کم از هنر شعزش نیست. نثر و شعر سعدی در اوج فصاحت است. نثرش به شعرش نزدیک است و شعرش به نثرش..


                ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز          کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
                این مدعیان در طلبش بی خبرانند              آن را که خبر شد خبری باز نیامد