غزلی را در جلسه پیش آغاز کردیم که به یک بیتش هم نرسیدیم..


            اگر تو فارغی از حال دوستان یارا                       فراغت است و میسر نمی شود مارا
            تو را در آیینه دیدن جمال طلعت خویش               بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
            بیا که وقت بهار است تا من و تو بهم                  به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

دکتر دینانی: غزل خیلی زیبا و خیلی متعالی است و مانند همه حرفهای سعدی انسان را از زمین می کند و به آسمان می برد و دوباره به زمین برمی گرداند. سعدی وقتی از عشق و یار و محبوب و معشوق سخن می گوید به گونه ای سخن می گوید که ثنویت و دوگانگی را برمی دارد و هم با عشق زمینی قابل تطبیق است و هم با عشق آسمانی،همین غزل بین اول به معشوق می گوید اگر چه تو فراغت داری از ما یعنی ممکن است توجه به ما نداشته باشی و یا نیازی به ما نداری، خوب معشوق که نیازمند عاشق نیست این عاشق است که نیازمند معشوق است و اصلا" معشوق بودنش به این است که نیاز ندارد. عاشق سراپا نیاز است و معشوق سراپا ناز است می گوید تو ممکن است فارغ باشی از ما ولی ما نمی توانیم فارغ باشیم از تو، میسر نیست و امکان ندارد که ما فارغ از تو باشیم ما بسته ایم به تو سراپای وجود ما بستگی است، نیاز است، عشق است، عشق بستگی است عاشق تمام وجودش بسته به معشوق است نه اینکه نصف وجودش نه اینکه بخش اعظم وجودش اصلا" کلمه عشق آنجاست که تمام وجود آدم بسته می شود به معشوق. خوب اگر عشق را چنین معنی نکنیم آن وقت گفته می شود که عشق یک چیز فراگیر است ما به خیلی چیزهای روزمره علاقه  و وابستگی داریم ولی نه همه وجودمان. انسان به غذا به هوا و به آب وابسته است ولی از یک حیض از یک جهت و رفع نیازش که شد دیگر وابسته نیست ولی عشق یک وابستگی است که نمی گوید وابستگی فیزیکی است، روحی است، تن است، این زمان است یا آن زمان است و می گوید تو که معشوقی ممکن است فارغ باشی از ما و نیازمند ما نباشی اما ما میسر نیست که وابستۀ تو نباشیم تمام هستی ما نیاز و بستۀ به توست
مجری: این در واقع سخن شاعرانه و عاشقانه است ولی حکیمانه هم هست و این عین  حکمت است و این همان فقر و غنا است یعنی تو غنی مطلقی و بی نیاز هستی. تو بی نیاز مطلقی و ما نیاز مطلق. یا ایها الناس انتم الفقراو هو الغنی الحمید. ما وابستگی مطلق هستیم و تو عدم وابستگی مطلق و میسر نیست که ما فارغ از تو باشیم. حافظ می گوید:


        سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد            ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
فرق اشتیاق و نیاز چیست؟
دکتر دینانی:یک بار هم در حافظ این بحث را کردیم و اینکه حافظ به چه رندی این مسئله را حل کرده که شاید سعدی به آن نکته اشاره نکرده در اینجا سعدی از این طرف از جانب عاشق تمام وابستگی و نیاز می داند و از طرف معشوق تمام بی نیازی و عدم وابستگی. تا اینجا درست اما اینجا یک سوال می تواند از نظر فلسفی مطرح شود که خداوند بی نیاز مطلق است ( که هست ) پس رابطه اش با عالم و از جمله انسان چه ارتباطی است؟ حافظ خواسته  به این مشکل جواب بدهد اما سعدی این مشکل را مطرح نکرده حافظ می گوید ما سراپا نیازیم و او بی نیاز است اما مشتاق است. مشتاق یعنی چه؟ خوب ممکن است بعضی بگویند که اشتیاق هم یک نوع نیاز است؟ اشتیاق نیاز نیست، محبت نیاز نیست، محبت لبریز شدن کمال است و حق تعالی چون کمال مطلق است ( البته لبریز بودن را تشبیه می کنیم و غیرمتناهی است) اما در تشبیه مثل ظرفی است که پرپر و لبریز می شود یا دریایی که از پری موجش می زند به ساحل. حق تعالی کمال مطلق است و در پری کمال حد یقف و حد نهایت ندارد و این کمال لبریزمی شود و این لبریز شدن همان اشتیاق است یعنی فوق الکمال.


               کنز مخفی بذر پری چاک کرد                         خاک را تابان تر از افلاک کرد
              کنز مخفی بود ز پری جوش کرد                    خاک را سلطان اطلس پوش کرد

صمد هم همین است و این اشتیاقی که حافظ مطرح کرده می خواهد بگوید خداوند هم بی ارتباط با مادون خودش نیست و با خلق و از جمله انسان که مظهر کل کلائنات است اما ارتباط شوقی است و این دقیقا" همان یحبهم و یحبون الله است یعنی همانطور که ما سراپا نیاز و احتیاج به حقیم، حق هم یحبونهم، ما را دوست دارد و چه بسا اگر محبت حق به ما نبود ما نمی توانستیم محبت به حق داشته باشیم محبت ما به حق انعکاس محبت حق به ماست آن لبریزی است و همان لبریزی کمال است یحبهم مقدم بر یحبون الله است اگر حب او به ما نبود حب ما نسبت به او صورت نمی گرفت ولی سعدی اینجا به این نکته اشاره نکرده فقط بی نیازی مطلق حق را مطرح کرده و نیازمندی مطلق انسان را نسبت به حق که می گویئد تو فارغی از ما ولی ما میسر نیست که فارغ باشیم یعنی ما به نیاز خودمان توجه داریم که سراپا نیازیم
مجری: استاد مولوی هم جاده عشق را طرفینی می گیرد.


                دلبران را دل اسیر بی دلان                         جمله معشوقان شکار عاشقان
                هرکه عاشق دیدی اش معشوق دان            کو به نسبت هست هم این و هم آن
               تشنگان گر آب جویند در جهان                      آب هم جوید به عالم تشنگان

دکتر دینانی: البته ارتباط هست و عاشق و معشوق قطعا" طرفینی است منتهی طرفینی اشراقی است، ما دو قسم اضافه داریم یکی اضافه مقولی که حکما می گویند و ارتباط یعنی اضافه دوطرف و اضافه مقولی یعنی همان اندازه که آن به این ارتباط دارد آن هم به این ارتباط دارد مثل اخوت، نبوت. همان اندازه که آن پدر است این هم پسر است همان اندازه که آن برادر است این هم برادر است اما یک اضافه اشراقی داریم البته اضافه اشراقی هم دو طرف دارد ولی از یک طرف نیاز و وابستگی مطلق است ولی از یک طرف عدم نیاز مثلا" خورشید با نور خورشید ارتباط دارند اگر خورشید نباشد نور نیست و اگر نور نباشد که ما خورشید را نمی دانیم کجاست اما ارتباط خورشید با نور خودش غیر از ارتباط نور است با خورشید، هر دو ارتباط درارند اما خورشید اشاعه و افاضه می کند و نور وابسته است اما دو برادر به همان اندازه که او برادر است این هم برادر است باجی به هم نمی دهند اما نور خورشید با خورشید ضمن اینکه با هم ارتباط دارند ارتباط یک طرفه است یعنی آن اشاعه می کند اما این اثر آن نیست این شعاع اوست این شعاع است و آن ذوشعاع. بنابراین مولوی دارد ارتباط را دوطرفه می داند و درست هم هست ولی به این نکته هم توجه دارد که این ارتباط اشراقی است یکی اصلش از آن طرف است یکی عاشق شکار معشوق است،


             جمله معشوقان شکار عاشقان               هر که عاشق دیدی اش معشوق دان
مجری: ضمن اینکه دو طرف ارتباط هست یکی شکار دیگری است یعنی اصل از یک طرف است حق تعالی اصل است استاد اما اینجا سعدی یک چیزی رندانه گفته که من در شعر حافظ ندیدم..


             تو را در آئینه دیدن جمال طلعت خویش           بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بسیار لطیف به ژرفای روح انسانی انگشت گذاشته استاد آنجا می گوید دل چو آئینه شادی است غباری دارد از خدای طلبم صحبت روشن راهی، اما ایشان می گوید بیا در آئینه خودت را نگاه کن
دکتر دینانی: بله در آیینه خودت را نگاه کن تا معنی شکیبایی را بفهمی، شعر سعدی را هم زمینی و هم آسمانی می شود معنی کرد و هر دو جنبه را دارد ممکن است معشوق یا هر آدم دیگری تعجب کند که این عاشق چرا اینقدر ناشکیباست
چرا اینقدر آه و ناله سر می دهد و چرا از در د فراق می سوزد خوب عاشق معمولا" درد و فراق دارد و از هجران شکایت می کند خوب سعدی جواب می دهد برای اینکه معنی ناشکیبایی عاشق به درستی ادراک شود وقتی است که معشوق جمال خودش را در آیینه ببیند ممکن است معشوق تعجب کند که چرا اینقدر ناشکیبایی، شکیبا باش و تحمل کن. سعدی جواب می دهد و به معشوق می گوید تو عکس خودت را در آیینه ببین اگر جمال خود را در آیینه دیدی و به حسن خودت پی بردی که البته وقتی که خودت را دیدی در آیینه می فهمی که ناشکیبایی من یعنی چه؟ اینجا می توانی ناشکیبایی عاشق را به درستی درک کنی که عکس خود را در آیینه ببینی ولی مادامی که خودت را ندیدی از حال ما خبر نداری ما دیدیم جمال تو را تو خودت را ندیدی حالا جمال خودت را ببین و آن وقت می دانمی که چرا من ناشکیبا شدم.


            بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم              به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
اینجا سعدی علیه رحمۀ به یک فرصتی اشاره می کند و واقعا" بهار بهترین فصل است فصل اعتدال ربیعی است و می گوید فصلش است الان و فصل همان وقت است که عرفا دارند بارها عرض کردیم که وقت غیر از زمان است و زمان همان چیز معمولی است که همه دارند اما یک ویژگی در زمان هست که آن اسمش وقت که آن حالی است که سالک و عاشق پیدا می کند در وقت چیزی هست که در زمان نیست غیراینکه وقت همان زمان است اما زمان ویژه است و سعدی دارد به زمان ویژه اشاره می کند که فصل بهار است و فصلی است که باید فرصت مغنتم شمرد فصل شکوفایی گلهاست فصل شادی است فصل خرمی فصل حرکت است فصل جنبش است فصل جوشش است این فصل را غنیمت بدان و حالا بیا تا ما حرکت کنیم و از این فرصت استفاده کنیم و فرصت را مغتنم بدانیم و حرکت کنیم به سوی مقصود و به باغ و صحرا خیلی مشغول نباش چون افراد ممکن است فرصت بهار را در اثر اشتغال به باغ و صحرا از دست بدهند چون فصل زیبایی است و صحرا و باغ خیلی در این فصل خرم است و یک شخصی ممکن است در اثر مجذوب شدن به گلهای باغ و زیبایی صحرا فرصت را از دست بدهد و نداند که این خرمی باغ و زیبایی صحرا نتیجه این فصل است و خود فصل را از دست بدهد و سرگرم باغ  و صحرا بشود و فرصت را از دست بدهد
مجری:سعدی می گوید ضمن اینکه از زیبایی باغ و گل بهره می بری اما فرصت را از دست نده و بیا که ما برویم و از فرصت استفاده کنیم استاد معنی این است که با خدا بودن و با معشوق بودن بهار حقیقی است
دکتر دینانی: بله یعنی اینجا سرگرم نباش و این مقدمه است برای اینکه شما بروی و این اشارت است برای رفتن و از فرصت استفاده کردن. سعدی می گوید:


              به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی             چرا نظر نکنی یار سرو بالا را
می گوید خوب سرو بلندی که لب جوی هست و عرض کردیم که درخت سرو علامت رفعت و بلندی و بالا مقامی است و می گوید سر جو ایستاده ای ولی باید همین جا هم از فرصت استفاده کنی اینجا نشین و  بیخودی در آب نگاه کنی و بلندی سرو را ببینی یعنی انعکاس خودت را ببین و این انعکاس خیلی مهم است که سعدی همیشه از آن صحبت می کند من از صنعت انعکاس صحبت نمی کنم اصلا" رابطه انسان با حق تعالی و اصلا" توحید در این انعکاس معنی پیدا می کند رابطه انسان با خدا یک رابطه ای است که از طریق انعکاس معنی پیدا می کند یعنی چه؟ ما که مستقیم به حق تعالی نمی رسیم از چه راهی به حق تعالی می توان رسید؟ و خدا را کجا باید دید اصلا" خدا را چگونه می شود دیدآیا اصلا" می شود دید؟ چهره حق را کجا می شود دید؟آیا در جماد آیا در نبات در حیوان در صحرا در کوه ؟ خیر، جمال حق را در آیینه وجود انسان کامل می شود دید.آیینه حق کجاست؟ شما وقتی می خواهی صورت خودت را در آیینه نگاه کنی خودت را در آیینه می بینی حق تعالی اگر خودش، خودش را بخواهد ببیند و حتی وقتی ما بخواهیم ببینیم حق تعالی را کجا می شود دید؟ مستقیم نمی شود، جمال حق به تمام معنی کجا منعکس می شود؟ حق در همه عالم منعکس است اما تمام جلوه اش در وجود انسان کامل است وقتی که خواستی جمال حق را ببینی در آیینه انسان کامل نگاه بکن در ولی و نبی نگاه بکن حق را می بینی البته عرض کردم حق را همه جا می شود دید ولی من وجهه که با تمام تجلی و تمام صفات نیست دریا به اندازه دریا حق را نشان می دهد گل به اندازه گل خدا را نشان می دهد و صحرا به اندازه صحرا خدا را نشان می دهد ولی همه هستی حق را چه چیزی نشان می دهد؟ انسان کامل.
حافظ می گوید:


       یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم              رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجائی
دکتر دینانی: ضمن اینکه هر جا هست همه جا رخساره می نماید ولی تمام رخساره  را نمی نماید. به کس ننمود یعنی به غیر انسان ننمود ولی در انسان کامل رخساره می نماید آن شاهد هرجائی را اگر در غیر انسان بخواهی ببینی رخساره نمی بینی یعنی بخشی از رخساره را می بینی یعنی رخساره تمام را نمی نماید شاهدی که همه جا هست یعنی همه عالم، چون به هر موجودی که نگاه کنی وجهی از وجهه حق را می توانی بفهمی اینما تولوا فثم وجهه الله، وجه حق است اما وجهه من وجهه، وجهه حق من وجهه، اما نمی خواهد بگوید که در انسان چنین است و آنوقت ظرفیت کامل چیست؟ فقط و منحصرا" انسان کامل.


              جلوه گاه رخ اودیدۀ من تنها نیست                 ماه و خورشید هم این آیینه می گردانند
مجری: استاد بعضی از شارحین معتقدند که جناب سعدی یا حافظ یا هر شاعر و اولیاءالله که از گیاه و رود و صحرا می گوید اینها همه نهادند و سمبلند و می خواهند از صورت ما را به باطن ببرند و سعدی هم در گلستانش می گوید که بیا من تو را به گلستانی ببرم که هیچ موقعه زمستان ندارد و همیشه بهاری است و در واقع می خواهد ما را به گلستان وجود خودمان بکشاند خوب با این معنا همه چیز عوض می شود هم معنای زیبایی عوض می شود. تفاوت بین صورت گرایی و معنی گرایی عوض می شود مخصوصا" معیار لذت گرایی چه می شود؟


                 که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد                    خطا بود که نبیند روی زیبا را
دکتر دینانی: خوب سعدی اینجا آخرین حرف را زده و وقتی که از آسمان به زمین می آید زمین هم می تواند به آسمان برود و همه چیز را زیبا می بیند سعدی همه چیز را زیبا می بیند و زیبایی را هم زیبایی حق می داند همه چیز زیباست چون حق زیباست اگر حق زیبا نبود هیچ چیز زیبا نبود همه زیبائی های عالم نمونه ای از زیبائی های حق است در این عالم شما زیبایی مطلق که ندارید گل زیباست در حد گل موج دریا زیباست در حد موج دریا،ستیغ کوه زیباست و قله کوه زیباست در حد قله کوه، چهره یک انسان زیباست در حد انسان همه چیز زیباست و اگر انسان دیده زیبابین داشته باشد و چشم زیبانگر داشته باشد همه چیز را زیبا می بیند و عیب نمی بیند، حالا اینجا بعضی ها چون فاصله می بینند بین حق و خلق( تمام توحید همین جاست ) البته که فاصله است بین حق و خلق و واجب الوجود است و غنای مطلق است و این فقر مطلق، یعنی امتداد نور حق توی این عالم کشیده شده، نور حق است همه جا، اینها فکر می کنند اگر کسی به این زیبائی های آدم نگاه کرد گناه می کنند خوب از نظر شریعت اگر نظر شهوانی باشد گناه هم هست اما اگر چنانچه به نظر شهوانی نگاه نکند آخر زیبایی که همه اش شهوتی نیست آیا فقط آنچه شهوانی است زیباست؟ گل که شهوانی نیست وقتی که شما نگاه می کنید یا اثر هنری رفیع را که نگاه می کنید شهوانی نیست،اینجا یک قدری ظریف است مساله که کسانی چون دربند شهوت گرفتارند مافوق شهوت چیزی نرسیده اند و نمی دانند و نمی بینند در حد شهوت باقی مانده اند حالا شهوت را هم به معنی عام  کلمه دارم عرض می کنم شهوات رنگارنگ ااست و یک نوع که نیست از شهوت جنسی گرفته تا شهوت غذایی تا شهوت ریاستی و اینها همه چیز را از دریچه شهوت می بینند و آن چیزی که اشتهاشان می خواهد خوب است، اینها در همین حد باقی می مانند و اینجا فاصله ایجاد می شود اما اگر کسی دربند شهوت باقی نمانده باشد و عبور کند ( شهوت در حد خودش عیبی ندارد ) اما دربندش نباید گرفتار شد و باید عبور کرد و اگر کسی از این بندها عبور کند و زیبایی را در پرتو زیبایی مطلق ببیند که این زیبائیها جلوه ای از زیبائی مطلق است و عرض کردیم که در این عالم زیبایی مطلق نداریم و هر چیزی من وجه زیباست و اگر زیبایی مقید داریم آیا زیبایی مطلق نداریم؟ اصلا" مقید بدون مطلق می شود؟ خیر جلوه بدون متجلی نمی شود اگر کسی زیبایی های این عالم را در ارتباط با زیبایی حق ببیند و بفهمد آنوقت در هر کجا که زیبایی ببیند زیبای حق است اینجاست که سعدی انگشت می گذارد که چه کسانی می گویند بر رخ زیبا نظر کردن بد است؟ بله اگر با قید شهوت باشد بد است اما اگر این زیبایی رخسار یک انسان را پرتویی از زیبایی حق می دانی چه کسی می گوید به این زیبایی نگاه کردن خطاست یک دفعه اوج می گیرد سعدی در مصرع بعد و می گوید خطا این لاست که نبینی نه اینکه دیدن خطا نیست، ندیدن خطاست. که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد. اگر تو در بند شهوت نباشی هیچ خطا نیست بلکه خطا بود که نبینند روی زیبا را اگر روی زیبا را نبینی خطا باشد یعنی قاصری یعنی کوتاهی یعنی اهل معرفت نیستی یعنی منبع زیبایی را نمی دانی اگر روی زیبای انسان را و هر چیز زیبا را اگر به منبع زیبایی نبری و این جلوه ای از زیبایی حق ندانی تو خطا کاری و این خطاکار هم یعنی تو مقصری و قاصری و اگر اهل معرفت باشی همه زیبائی ها در کل عالم جلوۀ زیبایی حق است.
مجری : استاد زیبا فرمودید که اگر این زیبائیها را ما نقشی بدانیم از جلوه آن معشوق و زیبایی مطلق خیلی خوب است در این فضا می خواهیم یک سوال دیگری بپرسیم در واقع توجه به این زیبائی گرائی های ظاهری، خوب گل زیباست اما وقتی عاقبتش پژمرده می شود و من را غمناک می کند این چه فایده ای درش هست یا حتی زندگی زیباست اما پایانش مرگ و تباهی است چه فایده است این دلبر زیباست و این معشوق مجازی من زیباست خوب وقتی پیر می شود چه فایده دارد زیبایی، همین طور هم می خواهم یک نقدی هم به مکتب بنتام و لغت گرایان غربی بزنیم یعنی اگر در فضای واقع گرایانه بنگریم در واقع اینجا زیبا نیستند یک مثالی می زنم از مولوی که یک سلطانی شنید لیلی خیلی زیباست و مجنون بیقرارش است گفت لیلی را بیاورید من ببینمش کیست که اینقدر مجنون شیفته اوست دید چیزی ندارد و سیه چرده هم هست .


              گفت از دگر خوبان تو افزون نیستی            گفت خاموش چون تو مجنون نیستی
اینجا همین یک بیت یک معیاری به ما می دهد که معیار زیبای ظاهربینی نیست چشم باید زیبا بین باشد اینجا بحث برمی گردد به جایی دیگر که معیار زیبایی چیست؟آیا معیار زیبایی حسی است یا عقلی؟
دکتر دینانی: نکته خوبی اشاره کردید و اینکه فرمودید که گل پژمرده می شود انسان پیر می شود درست است که اولا" این زیبایی محدود و زودگذر است که این یک وجه مطلب است و یک وقت است که این زیبائیها ی ظاهری موقت است و یک شخصی که اصلا" ملحد است بگوید من همین موقت را می خواهم و بیشتر از این را نمی خواهم ممکن است این را به ما جواب بدهد ولی مطلب از این بالاتر است یک عیب این است که زودگذر است و عیب دیگر این است که محدوده دارد و در حد حس باقی مانده اند و بیش از حس چیزی را درک نمی کند و اگر کسی همین زیبائی را در پرتو عقلانیت و در پرتو عشق ببیند این لایتناهی بیشتر از این جلوه می کند یعنی مرحله حس و خیال و عقل مندک می شود در مرحله مافوق عقل دیگه اصلا" قابل مقایسه نیست لذت شرب مدام می شود لایتناهی است و وقتی که کسی می گوید من اهل لحظه هستم باری لذت داشتن و اهل دوام نیستم به او می گوییم در همین لحظه هم این لذت محدود است و در حد حس است اما کسی که زیباشناس است و این زیبائی را جلوۀ زیبایی مطلق می بیند در محدوده حس و خیال و وهم زندانی نیست و در محدوۀ عقل و مافوق عقل دیگر لایتناهی دارد زیبایی می بیند سعدی به این حرف اشاره می کند که خطا بود که نبینند روی زیبا را و این خطا یعنی قصور یعنی تو کوتاهی و تو اهل معرفت نیستی و خطا هم از راه قصور است و هم تقصیر و اینجا هر دو مورد است هم قصور و کوتاهی کرده و اهل معرفت نبوده و هم تقصیر کردی و نرفتی معرفت بیاموزی اگر کسی به معرفت بالا دست داشته باشد و عاشقانه نگاه بکند همان مثال مجنون و لیلی است که آن دیده عاشق بینانۀ مجنون لایتنهاهی زیبایی می بیند و حالا همین مطلب در مراحل بالاتر برای شخص عارف و سالک برای اهل معرفت هر جلوه ای که از زیبایی در این عالم می بیند این نمونه ای از زیبایی مطلق می بیند و اصلا" لایتنهای غرق در زیبایی است در همان لحظه حتی حالا به دوام زمانی است کاری ندارم و در همان لحظه لایتنهاهی زیبایی می بیند و درک می کند زیبایی را، حافظ می فرماید


           نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل              بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
مجری:یعنی اگر بخواهی اختصار به همین کنی نتیجه چندانی ندارد و باید ناله کنی..


          مجو درستی عهد از جهان سست نهاد               که این عجوزه عروس هزار داماد است
زنی که هزار تا شوهر دارد عجوزه می شود و پیر می شود و دنیا هم پیر است و هزار تا داماد دارد و وفا نمی کند به کسی، جهان سست است و بی بنیاد،از این فرهادکش، فریاد. دنیا به کسی وفا کرده هزاران سلطان و ملک آمده اند و رفته اند و تا ابد چنین خواهد بود پس باید کجا را جستجو کرد؟ وفای مطلق، این بی وفاست و دل بستن به اینجا بی وفایی است و وفای مطلق هم هست، مقید بی وفاست پس استاد نتیجه می گیریم که باید از این زیبایی های ظاهری و بهار ظاهری به بهار واقعی برویم و از زیبایی نسبی به زیبایی مطلق..


دکتر دینانی: بله و البته این آسان نیست و این معرفت می خواهد و این وقتی می توانی زیبایی مطلق را در چهره زیبایی مقید ببینی که اهل معرفت باشی و هرچه سطح معرفت بیشتر باشد شما زیبایی را بهتر می بینید و هی باید در راه معرفت کوشید..


             دیده را فایده آن است که دلبر بیند                  گر نبیند چه بود فایده بینایی را
چشم برای این است که زیباییها را ببینی که دلت را می برد اما اگر چیزهایی بخواهی ببینی که دلبری ندارد بلکه تنفرآور است چه سودی دارد چیزهایی که دل را می زند برای چه می خواهی ببینی. مولوی می گوید:


           آدمی دیده است و باقی پوست است                  دیده آن است آنکه دید دوست است
دل دریچه ای است که باب دلبری را می گشاید و اگر آن دیده نبود باب دلبری نبود گوش هم دریچه ای است که صداهای دلبری را می شنود نغمه های خوش، سخنان زیبا و پندآموز و موسیقی خوب دلبری می کند انسان را همه دریچه های حواس برای این است که باب دلبری باز شود وگرنه اگر باب تنفر و نفرت باز شود حواسمان به چه درد می خوردو چه نعمتی است حواس ما، ذائقه برای این است که طعم را خوب بشنود، شامه برای شنیدن بوی خوش است و تمام حواس ما دریچه هایی است که به زیبایی گشوده می شود..

 
         شمائلی که در اوصاف حس و ترکیب است            مجال نطق نماند زبان گویا را
یعنی اینقدر زیبا است که دیگر به توصیف درنمی آید و زیبایی زیاد توصیفش سخت است و تنها جایی که گاهی زبان لنگ می خورد بیان زیبایی است زبان تجلیات را خوب می تواند بیان کند فلسفه را می تواند بگوید و مطالب علمی و تاریخی ولی وقتی که به زیبایی می رسد یک کمی دچار
 مشکل می شود و می خواهد آن زیبایی را که در اوجش درک کرده بیان کند. هرچه زور می زند می بیند نمی شنود گفت با چه سخنی ما زیبایی مطلق را بیان کنیم هر لفظی که می گویی از قامت رعنای زیبایی کوتاهتر است و تنها جایی که زبان لنگ می زند در توصیف زیبایی کردن  به نحو اکمل است می شود تا حدی گفت اما آنکه زیبایی را ببیند بیشتر درک می کند یا آنکه بشنود؟ آنکه ببیند و دریافت کند
مجری: استاد سعدی یک دوبیتی دارد که باید یک جلسه بحث کنیم..


                    هرکسی وصف او زمن پرسد                  بی دل از بی نشان چه گوید باز
                     عاشقان کشتگان معشوقند                     برنیاید ز کشتگان آواز

دکتر دینانی: من بارها گفته ام که بعضی ها فکر می کنند که انسان بعضی چیزها را ممکن است بداند و نتواند بگوید من با این حرف مخالفم هر آنچه انسان می داند می تواند بگوید می تواند بگوید ممکن است آدم گاهی نخواهد بگوید و مصلحت نداند این ممکن است یا ممکن است یک لکنتی در بیانش باشد اما آنچه انسان می داند قابل گفتن است توجه کنید می گویم قابلیت گفتن دارد حالا ممکن است آدم زبانش رسا نباشد و به عللی نتواند بگوید اما آنچه انسان می داند قابلیت گفتن دارد اما تنها یک جاست که در قابلیت می شود شک کرد، زیبایی را در تمام ظرفیتش خیلی سخت است گفتنش. قرآن هم می گوید: ان فی ذالک لذکراو من کان لهو قلب او علق السمع و هو الشهید، یعنی دیگه آنجا باید ببینی و گوش نیست آنجا روئیت است و باید دریافت کنی

 
             گفت و لفظ و صوت را بر هم زنم                لحظه ای بی این سه با تو دم زنم
مجری» بحث به زیبایی رسید که هرچه وصف معشوق می شود یک حسی در درون انسان گویی که تمنا می کند که بیشتر بگو. اصلا" آدم طبیعت و صحرا هم که می رود باید این حسش شکوفا شود یک باغبان می داند که گل را چگونه پرورش دهد چه آبی و چه کودی بدهد. اما این گل وجود انسان خیلی مورد غفلت است.


دکتر دینانی: علت اینکه زیبایی را انسان درک می کند این است که خودش زیباست. زیبا، زیبایی را درک می کند اگر آفرینش ما زیبا نبود زیبایی را درک نمی کردیم و هیچ موجودی به اندازه انسان در درک زیبایی توانا نیست حتی فرشتگان. انسان در توانایی درک زیبایی از همه موجودات بالاتر است و بهترین زیبائیها را انسان درک می کند حالا چرا این ویژگی در انسان است برای اینکه خودش زیباترین است، چه صدایی از صدای انسان زیباتر است چهچهه بلبل زیباتر است یا آواز انسان؟ من قسم جلاله می خورم که آواز انسان زیباتر است و انسان موجودی زیباست و به همین جهت می تواند زیبائیها را درک کند..


        غیر من در پس این پرده سخن سازی است               راز دل نتوان داشت که غمازی است
        بلبلان گل ز گلستان به شبستان آرید                       که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
        تو مپندار که این قصه ز خود می گویم                       گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست