غزل سعدی:
             اگر تو فارغی از حال دوستان یارا                     فراغت است و میسر نمی شود ما را
             تو را در آیینه دیدن جمال طلعت خویش             بیان کند که چه بود است ناشکیبا را 
             بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم             به دیگران بگذاریم دشت و صحرا را


دکتر دینانی : اجازه بدهید قدری در مورد سعدی و جایگاه ادبی وجهانی او صحبت کنیم شکی نیست که سعدی از مفاخر ایران است اما باید بگوییم یک مرد جهانی است و شهرت سعدی و فصاحت او زبانزد خاص و عام است حتی در عصر خود مشهور خاص و عام بوده و منشأ اثر بوده در مردم خودش و مردم جهان. در سخن بی نظیر است و واقعا" افصح التکلمین است و در فصاحت از مؤخرین که قبل از او بوده اند بی نظیر بوده و از بعد از او هم ما هنوز 7 الی 8 قرن  است که به زبان سعدی سخن می گوییم حالا هنرهایی که در شعرش بکار برده باید وارد مبحث ادبیات بشوییم
مجری: استاد آیا انجام فکری که در سعدی هست در حافظ هم هست؟


دکتر دینانی: حالا برویم در معنویت و حکمت سعدی و هنر فکری او و از جهان سخن که عبور کنیم سعدی بدون تردید یکی از بزرگترین معلمان اخلاق جهان است و حکمت عملی او بی نظیر است در کل جهان و سعدی انسجام فکری هم دارد البته مقایسه سعدی و حافظ خیلی سخت است و اینها به هم نزدیکند اما در یک کلمه می توانیم بگوییم حافظ آسمانی است و سعدی زمینی است و ضمن اینکه سعدی در عین زمینی بودن آسمانی است و حافظ در عین آسمانی بودن زمینی هم هست و در یک کلمه گفته می شود که حافظ علوی است و سعدی نبوی است به این جهت این تعبیر را به کار می بریم که نبوت معمولا" از حق به خلق است و ولایت از خلق به حق رفتن است و سعدی از جنبۀ معنوی می آید در خلق و حافظ بیشتر جنبۀ علو دارد و برای تأیید این مطالب حدیثی از حضرت مولا است که فرمودند من به کوچه های آسمانها ( ملکوت اعلی و عالم معنی ) آشناترم تا کوچه های زمینی یعنی من بیش از آنکه زمینی باشم آسمانی ام، بیش از این ملکی باشم ملکوتی ام، ملکوت ملکوت است و در واقع کتاب سعدی( همه آثارش) یک کتاب اخلاق و تربیت است و ما چند تا کتب اخلاقی داریم در اسلام مثل اخلاق ابن مسکویه، اخلاق ناصری،اخلاق جلالی تا کتاب معراج السعادۀ که بیشتر جنبۀ حد وسط است و جنبه ارسطویی در آن قالب است و منحصر کردن فضیلت در چهار خلق، اما کتاب سعدی اخلاق اسلامی است و جنبۀ ارسطویی درش نیست و البته می دانید کسی که می خواهد اخلاق بگوید باید به درون انسان راه داشته باشد و زوایای روح انسان را بشناسد و کسی که به زوایای پیچیده انسان آگاه نیست اصلا" نمی تواند اخلاق بگوید و نباید بگوید و سعدی به این جهت معلم اخلاق است که به زوایای روح آدمی وارد است و انصافا" در این دریا غوطه خورده و شناوری کرده و دو کتاب گلستان و بوستان را نوشته که کتاب گلستان او در هشت باب است که بهشت را تداعی می کند و بوستان که هر دو قوی است اما با هم تفاوتهایی دارند سعدی در کتاب گلستان زوایای روح آدمی را می شکافد و آنچه انسان هست آن را بیان می کند ببینید انسان همیشه دو جنبه دارد آنچه هست و آنچه باید باشد و این دو با هم تفاوت دارد در بوستان بیشتر آنچه که باید باشد را بیان می کند سعدی به هر دو مسئله پرداخته و آنچه که هستم آنجاست که زوایای روح را شکافته و همه چیز خوبیها و بدیهای انسان را هم آشکار کرده ولی نواقص انسانی را می بیند که انسان چه اشکالاتی دارد در روحش چه راههای خطایی می رود اینها را خوب می شناسد ولی یک تحملی دارد و گذشت دارد سعدی می داند که چه می خواهد و حافظ می داند که چه نمی خواهد و چه نباید بگوید به عبارت دیگر حافظ عبور می کند از این عالم و رو به ملکوت دارد و سعدی تو گویی که از ملکوت به زمین می آید بنابراین سعدی همه چیز انسان را برملا می کند اما با یک تحملی تو گویی خطاهای انسان را می بخشد و هی راه حل نشان می دهد فقط از یک خطا نمی گذرد آن هم زهد ریایی است اما خطاهای دیگر را تو گویی که قصد بخشش دارد و می گوید راه حل دارد و می توانی عبور کنی از آن از یک جهت و جهت دیگری که در سعدی است که این هم مال وسعت نظر اوست و ژرفای اندیشۀ سعدی، این است که سعدی انسان را در یک فضایی می بیند که خیلی گسترده و غیرمتناهی است و می گوید همه چیز برای انسان ممکن است .


              و ما ابرق نفسی و ما ازکیها                     که آنچه نقل کنند از بشر در امکان است
می گوید من هیچ وقت خودم را مبرا و مزکا نمی دانم و هیچ وقت نمی توانم ادعا کنم که من نقصی ندارم و بی گناهم چرا که هر چه از بشر نقل کنند در امکان است یک دنیا حکمت در این مصرع دوم است چه چیزی دربارۀ بشر می توان گفت که ممکن است اتفاق نیفتد در زندگی بشر، امکانات هر موجودی محدود است یک درخت تا یک حدی می شود درباره اش صحبت کرد یک انسان یک حدودی دارد دیگر بیشتر از این نیست حتی شرارت حیوانات محدوده دارد و وقتی سیر شد می رود ولی انسان شرارتش محدوده ندارد نابودی عالم را می تواند سبب بشود و انسان از آن طرف خوبیهایش هم حد ندارد. احسن التقویم و اسفل السافلین، بی نهایت بدی و بی نهایت تعالی و علو اصلا" انسان محدوده ندارد و سعدی اینجا می گوید که هر چه نقل کنند از بشر ممکن است اگر چنگیز پیداشد و اگر اسکندر پیدا شد تعجب نکن از آنطرف اولیاء بزرگی چون بایزید بسطامی و مولا علی پیدا شد تعجب نکن به اوج اعلی و به اسفل السافلین..
مجری: استاد آن کسانی که روی اندیشه این دوتا کار می کنند و مقایسه ای می کنند می گویند سعدی دوست دارد که با خدا باشد اما حافظ می خواهد که در بند باشد..
            حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی               من از آن روز که دربند توأم آزادم
اما سعدی می گوید:
                     سعدیا بی وجود محبت یار                     همه عالم به هیچ نستانم
                    هر چه گفتیم جز حکایت دوست               در همه عمر از آن پشیمانم


یعنی سعدی دوست دارد با خدا همراه باشد گفتگو کند زانو به زانو بنشیند اما حافظ دوست دارد با حق باشد اما من می گویم که در بند حق بودن با حق بودن است فاصله برداشته می شود حق تعالی بند ندارد همان بندگی یعنی با حق بودن درست است که دربند است اما در بند که هست آزاد است این بند، بند نیست وقتی که بند آزادی می آورد یعنی با حق است خدا آزادی مطلق است. عرفا حرفی زده اند که گفتنش حق است ولی علی الله من می گویم، عرفا می گویند القیدک فر ولو بالله، بند کفر است حتی به خدا ، این معنیش این است که خدا قید نیست،بندگی خدا آزادی است آزادی از غیر حق است و چون در خداوند بند هرگز نیست و قید هرگز نیست و مطلق است عین آزادی است در خداوند قید و بند معنی ندارد آزادی مطلق  یعنی حق و اینجا که دم از آزادی می زنند باید توجه کنند که آزادی یعنی چه؟
مجری: استاد بعضی از مفسرین این عبودیت را یک تفاوتی قائلند با (معکم)و هو معکم اینما کنتم معیت قیومی دارد اما در بند خدا بودن یک ضمانتی هم وجود دارد که انسان مدام اوج می گیرد یعنی در ساحت ربوبیت است. من از آن روز که دربند توأم آزادم..


دکتر دینانی: بله عرض کردم به حکم این که خداوند مطلق است و قید و بندی در ساحت مقدسش راه ندارد در بند حق بودن یعنی آزادی از غیر حق، وقتی که انسان از قید حق آزاد شد آنوقت حق تعالی دیگر بند نیست به اطلاق رسیده و آزادی از غیر حق یعنی رسیدن به مقام اطلاق یعنی انسان مطلق می شود و مطلق دیگر اینجا بند نیست و بنابراین آزادی واقعی این است که انسان بندۀ خدا باشد و آزادی واقعی رستن از غیرحق باشد و هیچ موجودی نمی تواند آزاد باشد جز بندۀ خدا، هیچ موجودی مطلقا" آزاد نیست و محدوده دارد و حداقل در مورد تمنیات ذاتی خودش و به عبارتی دیگر حداقل هرکسی در قید ماهیتش گرفتار است و هر انسانی از هرچیز که آزاد بشود از محدودۀ ماهوی اش نمی تواند آزاد بشود ماهیت یعنی یک محدوده است و هیچ موجودی از محدودۀ هستی خودش نمی تواند خارج بشود، ماهیت دارد، حد دارد. هر موجودی حتی فرشتگان بزرگترین موجود ملأ اعلی حد دارد خوب حالا مگر انسان حد ندارد؟ خیر، آیا مگر انسان ماهیت ندارد؟ من می گویم به یک معنی نه، البته به یک معنی ماهیت دارد، حیوان ناطق است ولی اصالت وجود صدرایی به ما می گوید که انسان ماهیت ندارد در یک مراحلی ماهیت دارد ولی انسان به مرحله ای می تواند برسد که حتی از محدودۀ امکانی عبور کند این فقط کار انسان است آزادی مطلق این است و آزادگی هایی که انسان در بندگی حق تعالی نباشد البته آزادی های نسبی است اما آزادی های مطلق که کمتر کسی می تواند به آن دست پیدا کند مال اولیاء خداست که به عبودیت محض رسیده اند و از غیرحق رسته اند یعنی به اطلاق رسیده اند و دربند حق بودن یعنی به آزادی رسیدن چون خدا آزادی است..

 
                   چون به آزادی نبوت هادی است               مومنان را از خدا آزادی است
هرموجودی قید دارد و بی قیدی مطلق خداوند است و کسی که با خدا ارتباط عبودیتی دارد یعنی کسی که در اثر معرفت به حق نائل بشود آن دیگر هیچ قیدی ندارد و آأزادی مطلق است.

 
                  گر در طلب گوهر کانی،کانی              ور در پی جستجوی جانی،جانی
                  من فاش کنم حقیقت مطلب را             هرچیز که در جستن آنی،آنی

انسان همان است که آن را می جوید نه آنچه اکنون هست اینجا دوباره برمی گردیم به حرف سعدی که در کتاب گلستان آنچه انسان هست توضیح می دهد در بوستان آنچه که باید باشد و آنچه که باید باشد همان است که انسان آن را می جوید بسته به این است که انسان چه چیزی را می جوید این که در احادیث و کلمات حکمای ما آمده است و انسان به قدر همتش است همت یعنی چه؟ یعنی همانی که آن را می خواهد تو بگو چه می خواهی تا من بگویم چه هستی من وقتی شما را می شناسم که بفهمم چه می خواهی تو بگو چه می خواهی و هست تو کجاست به کدام طرف می روی من به تو خواهم گفت که تو همانی، بندۀ آنی که در کف آنی، یعنی که جستجو می کنی آن راو سعدی در بوستان آنچه را که انسان باید بشود یعنی راه را نشان می دهد که به چه طرفی باید بروی و انسان چه باید بخواهد به عبارتی دیگر انسان هم بودن دارد و هم شدن دارد انسان بودن محض نیست خدا بودن محض است و خدا شدن ندارد موجودات دیگر هم بودن دارند ولی تا حد معینی ، حیوان،گیاه شدن دارد تا یک حدی و وقتی که رسید دیگر تمام می شود و انسان شدن دارد تا بی نهایت.


        رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند                     بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت
           طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت                          به در آی تا ببینی طیران آدمیت
مجری: یعنی از وادی شهوت درآی،شهوت محدوده دارد وقتی که رسید تمام است به منتهای اشتهایش که رسید تمام است اما به درآی از این وادی تا پرواز انسان و طیران آدمیت را ببینی این همان منطق الطیر عطار است. انسان حیوان طیار است و سیار چون سالک سیار داریم که سیر می کند ( استاد زاهد سالک است و عارف طیار )


دکتر دینانی: بله و سالک طیار داریم سالک سیار و سالک طیار، طیار پرواز می کند و سیار سیر می کند و در واقع سعدی با همه این حرفها یگانه راه را عشق می داند، عشق می ورزد عشق به حق و از طریق عشق ورزیدن به حق عشق به انسانیت، عشق به انسانش از طریق عشق به حق است، عشق انسانی را با عشق الهی متصل می کند چون عشق به حق دارد عشق به مخلوق خود دارد و انسان مظهر حق است و چون عشق به انسان دارد  صلح کل می بیند.


                        بنی آدم اعضای یک پیکرند                    که در آفرینش ز یک گوهرند
                           چو عضوی به درد آورد روزگار                دگر عضوها را نماند قرار

چه کسی می تواند اینطور حرف بزند همه انسان را از یک گوهر می داند یعنی دشمنی را می خواهد از انسان بردارد همه از یک پدر و مادر هستند وقتی که از عشق الهی آمد به عشق انسانی و در نتیجه عشق به کائنات پیدا می کند یعنی یک صلح کلی در تمام هستی برقرار می شود سعدی می گوید:


      به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست          عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
بر همه عالم عاشق است و این خرمی عالم از حق است عشق ورزید به هستی و به انسان، چه تعلیمی از این بالاتر می توانید پیدا کنید اگر جهانیان همین تعلیم سعدی را می گرفتند ما چه مشکلی در عالم داشتیم شما اینگونه سخن گفتن را در فرهنگهای دیگر کم دارید نمی گویم در فرهنگهای دیگر نیست شکسپیر و غیره وجود دارند اما سخن سعدی و لحن و طنین او چیز دیگری است و حالا زیبائی او مال زبان فارسی هم باشد ولی معنا که دیگر در انحصار سخن باقی نمی ماند و به گمان من سعدی بزرگترین معلم اخلاق است و انصافا" باید حق این بزرگمرد شناخته شود البته دنیا سعدی را خوب می شناسد ولی ما کم توجه می کنیم نسل جوان ما باید گلستان و بوستان و غزلیات را بخوانند در واقع در حکمت عملی، سعدی بی نظیر است اما در مقام نظر هم کم نمی آورد چون حکمت عملی بدون حکمت نظری نمی شود درست است که تعلیم یافته نظامیه بغداد است و ببست سال در نظامیه درس خوانده و سفرها کرده و تجربتها آموخته و سرانجام به شیراز برگشته و گفته و نوشته و به نظر من سعدی از فرهنگ نظامیه عبور کرده که فرهنگ نظامیه یک فرهنگ سیاسی بود که فقط در فقه شافعی و کلام اشعری خلاصه می باشد ولی سعدی از اینها فراتر رفته و یک جهان غیرمتناهی را سیر کرد و در ژرفای وجود انسان رفت و گوهرهای بسیار پیدا کرد و به بهترین زبان و زیباترین بیان اینها را بیان کرده
مجری: استاد چیز بزرگی که همه اولیاء و بزرگان ما را دعوت همین رهایی از قید و بند و بند زندگی است و یافتن آن بالی است که انسان دارد برای پرواز و رسیدن به قلۀ آزادگی و عبودیت ،استاد کلاغ می خواهد پرواز کند او قامت درخت را می بیند و بر اساس بلندای آن سرو اوج می گیرد در حالی که این قله عبودیت اوج پرواز انسانی است که اصلا" هیچ کس به آنجا نمی رسد به بی نهایت انسان سیر می کند این چطور می شود که انسان این قله را سیر می کند.


دکتر دینانی: حرف سعدی همین است که انسان در دو طرف افراط و تفریط است که انسان از اسفل السافلین به اعلی علیین می خواهد برود و این خیلی کار سختی است همین طور که جنبۀ اسفل دارد جنبۀ اعلی هم دارد در واقع غفلت است یعنی وقتی که انسان  در واقع مقام خودش را نشناسدآنوقت خودش را می سپارد به حیوانیتش یعنی در حد حیوانیت باقی می ماند یعنی جا خشک می کند در یک مرتبه از مراتب حیوانیتش و می گوید اینجا دیگر خوب است برای من و بس است و در واقع در یک مرتبه حیوانی و شهوانی باقی می ماند و در یک کلمه باید بگوییم که عدم معرفت، اگر انسان خودش را بشناسد و جایگاه خودش را بشناسد می داند که به کجا باید پرواز کند و اوج می گیرد به آن طرف.
مجری: سعدی می فرماید که یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند، از درخت و کبکان از کوه و خوکان در آب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد که همه در تسبح و من به غفلت خفته
 
                  دوش مرغی به صبح می نالید                  عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
                   یکی از دوستان مخلص را                       مگر آواز من رسید به گوش
                  گفت باور ندشتم که تو را                          بانگ مرغی کند چنین مدهوش
                   گفت این شرط آدمیت نیست                   مرغ تسبیح گوی و من خاموش

دکتر دینانی: این درآمدن از غفلت است و یک لحظه نغمه مرغان را شنید و همه در جوش و خروش بودند و گفت هر کسی کار خودش را می کند مرغ، بهایم و .... من چرا کار خودم را نکنم. کار من چیست؟ آیا خفتن کار من است؟ یک لحظه از غفلت بیرون آمد و راه وادی معرفت را پیش گرفت یعنی همه بدبختی های انسان نتیجه عدم معرفت است و همه تعالی انسان در پرتو نور معرفت است آنچه که راه انسان را به سوی ملکوت و آزادی مطلق و تعالی بی پایان می گشاید معرفت و شناخت است و شناختن اساس کار است و انسان توانایی شناخت را دارد اگر در راه معرفت قدم ننهاد تنبل است این تنبلی، تنبلی تن نیست تنبلی روان هم هست، گاهی آدم تنبل است و حوصله ندارد و دلش می خواهد بگیرد بخوابد چه نکته ظریفی را سعدی اشاره می کند یعنی تذکر می دهد که انسان همیشه باید در راه معرفت کوشا باشد و وقتیکه آدم معرفت پیدا کرد راهش را پیدا می کند و می داند که به چه سمتی باید پرواز کند و می داند که چه مقدار باید انرژی مصرف کند تا به آنجا برسد و اگر انسان معرفت داشته باشد می داند که به کجا می خواهد برود اما وقتی ندارد که هیچ یا پرواز نمی کند یا اگر پرواز هم کند پرت و پلا پرواز می کند
مجری: استاد این که فرمودید سعدی زبان امروز ماست و پیامش هم پیام امروز ماست که امروزه می رویم صبح در پارک قدم بزنیم می بینیم که گنجشکان نغمه سر می دهند نکند که ما نماز صبح را نخوانده باشیم و آمده باشیم در پارک قدم بزنیم..


             گر جگرها خون نشد از سختی است                  غفلت و مشغولی بدبختی است
        خون شود روزی که خون را سود نیست                  خون شود آن روزی که خون مردود نیست

یک روزی خون شدن دل هم خوب است...
دکتر دینانی: بله تا دل خون نشود به سامان نمی رسد
مجری: اینجا استاد بهار معنیش می شود همان آزادگی و از هر قید و بند رها شدن..

 
       بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم       به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
 
                عجب روی پریسا داری ای دوست                  جمال عالم آرا داری ای دوست
                 هزاران دیده محو یک فروغت                       تماشا را تماشا داری ای دوست