موضوع : تفسیر بیت "سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد..."

ج= سال‌ها در این غزل خیلی معنی دارد هزاران صد سال و یک عمر و تمام عمر است دل از ما چیزی را طلب می‌کرد اگر این بیت را بخواهیم تفسیر کنیم چندین جلد می‌شود و در خلاسگی حافظ بیان کرده. سرّ محبوبیت حافظ برای اینکه مشکل‌ترین و عرفانی‌ترین مطلب را به ساده‌ترین وجه بیان می‌کند و انگشت روی نکته‌های باریک می‌گذارد و می‌گوید قدری ترک عادت کن و امروزه می‌گویند آشنایی زدایی کن. مطلب مهم در همین مطلب ساده است و ما ازش می‌گذریم.

دل از ما یک مطالبه‌ای داشت حالا ما کسی هستیم که دل از ما می‌خواست یعنی خود ما از خودمان می‌خواستیم یعنی خود ما از خودمان می‌خواهیم، خواهنده و خوانده شده یکی نیست و خواستن اصلاً چیزی است که ندارد و معمولاً خواهنده و خواسته شده دو تاست اما اینجا می‌گوید خودش از خودش می‌خواست این خیلی مهم است و خود، خود را درک کردن خیلی مهم است اصلاً ادراک، ادراک چیزی است و ادراکی که درباره‌ی چیزی نباشد ادراک نیست و آن چیز که ادراک می‌شود غیر ادارک است و حالا انسان هم چیزهای غیر خودش را ادراک می‌کند و هم خودش را حالا وقتی انسان غیر خودش را درک می‌کند اون وقت خودش غیر خودش است؟ اینجاست که هم غیر است و هم خود و سر مطلب همین جاست خودش را درک می‌کند غیر تصور می‌کند ولی خودش است و این توانایی انسان است و فقط انسان می‌تواند خودش را درک کند و چون می‌تواند از خودش فاصله بگیرد خود را درک می‌کند و چون می‌تواند از خودش فاصله بگیرد خود را می‌خواهد پس دل ما از ما می‌خواست، دل ما هم خود ماییم اما از خودمان می‌خواهیم حالا چی می‌خواهیم؟ جام جم می‌خواهد دل از ما جام جم می‌خواهد جام جم در اسطوره‌ها و افسانه‌ها آمده که جامی بوده که در این جام نگاه می‌کردند و کل عالم را می‌دیدند و همه وقایع عالم را می‌دیدند امروز در تلویزیون و اینترنت همه چیز را میشود دید چیزی که ظرفیت کوچک داشته باشد و همه چیز هم توش باشد چیست؟ اون خود انسان است در همین جام و من جام را بدن انسان معنی می‌کنم در این انسان همه چیز هست و در انسان کامل با بدن مشخص همه‌ی عالم‌ها هست (حضرت ختمی مرتبت)، انسان کامل یعنی یک موجودی که ظاهرش محدود است اما همه چیز در او باشد حالا در بعضی بالفعل است مثل اولیا و انبیا در انسان‌های دیگر بالقوه است و به حسب استعداد است.

حافظ می‌گوید سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد اما از نکته‌ای غافل بود، آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد و این جام جم خودش بود و فکر می‌کرد بیرون بود و بیگانه در اینجا به معنی غیر خود است آیا اون چیزی که همه چیز را نشان می‌دهد و کل عالم را ملک و ملکوت را خود آدم است یا بیرون آدم است؟ خود آدم است. تمام کهکشان‌ها و ستاره‌ها را که ببینی همه عالم را ندیده‌ای این انسان است که همه چیز را در خودش می‌تواند پیدا کند، حالا این معنی‌اش این نیست که بنشیدند در خانه و چشم‌هاشو ببندد و باید بگردد و در عالم ما دو سیر داریم: سیر آفاق و سیر انفس . سَنُریهُم آیاتِنا فی الآفاقِ وَ فی الانفُسهِم تو گویی حافظ این آیه را ترجمه می‌کند و اول می‌گوید آفاق و اگر اول در آفاق نگاه نکنی نمی‌توانی به انفس بروی آفاق کوه، دریا ... آموختن توجه کردن البته اگر با قصد خالص بروی (سنریهم) خدا به تو نشان می‌دهد اون وقت همه‌ی اینها را در خودت می‌بینی و فی انفسهم در خودم می‌بینم یعنی چه؟ یعنی همه‌ی اینها به ادراک من درمی‌آید ادراک من کجاست؟ در من است همه چیز را من در خود می‌بینم، من خارج می‌جویم اما علم می‌یابم به آزمایشگاه می‌روم به ذره می‌روم اما علم به ذره می‌یابم، پشت تلسکوپ می‌نشینم و به کهکشان‌های دور نگاه می‌کنم و علم به کهکشان‌ها پیدا می‌کنم به ذارت نگاه می‌کنم و علم به ذره می‌یابم آنچه به دست می‌آورم ذره است، می‌آید در درون من یا علم به ذره می‌آید در درون من؟ علم می‌آید، علم به ذره می‌اید خوب پس علم در من است و پس من در خود بیرون را می‌بینم این جام جم منم همه چیز را من در خودم می‌بینم، من آئینه‌ی برونم شما وقتی خودت را بخواهی ببینی در آیینه می‌بینی، عالم را شما در خودت می‌بینی اگر ادراک نداشته باشی نمی‌توانستی عالم را بفهمی ادراک در شماست و در بیرون از شما نیست.

شما در خود می‌بینی یعنی همه چیز را تو باید همه چیز را در خودت ببینی کجا می‌روی غرب و شرق در خودت است و خود شما نه شرقی هستید و نه غربی ولی هم شرق و هم غرب در شما فرود می‌آید، از خود بطلب نه از غیر، غیر را می‌جویی اما در خود می‌یابی، این شعرا حافظ یک دروه حکمت و فلسفه و عرفان است:

استاد مولوی:

تاج کرمنا است بر فرق سرم         طوق اعطیناک آویز برم
جوهر انسان است و فرع او را عرض      جمله فرع و پایه‌اند و او غرض
علم جویی از کتب‌ها ای فسوس      ذوق را جویی ز حلوا ای فسوس
بحر علمی در نمی‌ پنهان شده        درسه گزتن عالمی پنهان شده
 

عرفا از یک سرچشمه آب می‌نوشند از سرچشمه‌ی معرفت، و این دو خیلی نزدیکند اما در عین حال خیلی فرق دارند حافظ دُر می‌ساید و ظریف می‌کند و مولوی پخش می‌کند.

جمله‌ای مولانا گفته که از سقراط بوده تا الان تاریخ فلسفه ومولانا زیباتر کرده و هم فلاسفه بحث از جوهر و عرض می‌کند. ازارسطو تا علامه طباطبایی جوهر با حس دیده نمی‌شود اما عرض با حس دیده می‌شود مثلاً این میز جوهر دارد و عرض هم دارد، اعراض چیست؟ رنگ، مقدار، وزن و در مکان بودن، در زمان بوده حالا اگر اینها را کم و کیفت و عن یفعل و... مقوله‌ی عرض اینها را از آن بگیری چی می‌ماند؟ بعضی می‌گویند هیچ اما حکما می‌گویند هست، جوهر هست که یک جوهری است که شما اون جوهر را در اینها می‌بینی اگر رنگ، صاحب رنگ نباشد نمی‌تواند باشد، رنگ در رنگین هست، وزن و صاحب وزن، اندازه و صاحب اندازه و اگر جوهر نباشد، اعراض نیست اما ما فقط اعراض را می‌بینیم، جوهر از طریق عقل به دست می‌آوریم می‌گوییم اینها که عرضند رنگ و شکل و وزن و اندازه و در زمان بودن در مکان بودن اینها قائم به ذات است اگر یک چیزی نباشد که اینها قائم به او باشند اینها نیستند.

پس عقل می‌گوید باید یک چیزی باشد و اون جوهر است همیشه معقول است و اصلاً ما جوهر محسوس نداریم جوهری که به حس در می‌آید نداریم و آنچه که همیشه به حس در می‌آید عرض است حتی جوهر جسمانی و جوهر جسمانی هم معقول است و ما اعراض را می‌بینیم همه چیز که به حس ما در می‌آید از لمس و گوش و ذائقه‌، ما طعم را می‌چشیم، چشم رنگ و وزن را می‌بیند گوش هم صوت را می‌شنود دست هم سردی و گرمی را حس می‌کند اینها همه اعراض است جوهر را شما نمی‌توانی حس کنی، مولوی اینجا همه‌ی این بحث را درنوردیده و از جوهر جسمانی صحبت نمی‌کند و می‌گوید اصلاً انسان جوهر است و عالم عرض حکما و فلاسفه 5 مقوله‌ی جوهر قائلند یک مقوله‌ی جوهر که 5 نوع دارد و یک مقوله‌ی جوهر که 9 مقوله‌ی عرض قائلند: کم و کیف و عین و متا و عین یعفعل و ... و یک مقوله‌ی جوهر داریم و 5 نوع دارد: جسم، هیولا، صورت، نفس، عقل. مولوی همه‌ی اینها را درنوردیده و می‌گوید یک جوهر بیش‌تر نداریم اون انسان است و غیر انسان همه عرضند و او فراتر رفته از فلسفه و اگر انسان نبود و ادراک انسانی نبود چی مفهوم می‌شد؟ هیچ، همه‌ی اینها به فهم انسان قائمند و اگر فهم آدمی و ادراک نباشد چه چیز سر جای خودش است و اون درک است که می‌گوید این سر جای خودش است اون سر جای خودش نیست و اون درک است که می‌گوید این صحیح است و این خطا و این ادراک است که می‌گوید این بی‌موقع و این با موقع و این در زمان خودش و آن نیست و همه‌ی اینها کار ادراک است و ادراک کار انسان است و می‌گوید اونها فرعند و اصل انسان و این هم فلسفی است هم عرفانی و هم مطابق آیات و روایات خَلَقتُ اَلسَماء لِاَجلِک و خَلَقتُکَ لِنَفسی: ای بشر همه چیز را برای تو آفریدم اما تو را برای خودم آفریدم. ما نفهمیدیم که برای خدا هستیم اما خدا برای خودش می‌داند و اگر ما بهفمیم که برای او هستیم خیلی فهمیده‌ایم. خود حافظ هم این مطالب را گفته : طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری.

یعنی همه‌ی عالم طفیل هستی عشقند و عشق در کجاست؟ عشق در آدم است از ناحیه‌ی حق، خدا محبت حقیقی است و انسان مظهر محبت الهی است و عشق در انسان است حیوانات که عاشق نمی‌شوند و غریزه دارند، رساله‌ای دارد ابن سینا فی شریان العشاق موجود است یعنی عشق همه‌ی ذرات عالم ساری است ما اون را باز انسان می‌فهمد اما پرتو عشق انسان است و اگر انسان نبود کی می‌فهمید که سریان عقش در موجودات است بنابراین درست فرمودید و بیت مولانا یا شعر حافظ هماهنگ است که سال‌ها دل طلب ...

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند / هر آنکه خدمت جام جهان نما بکد: معلوم می‌شود که جلو چشم ما حجاب است و نه تنها حجاب ملکوتی بلکه حجاب مُلکی و در همین عالم حس، ما خیلی چیزها را نمی‌بینیم حتی خیلی چیزهای واضح را نمی‌بینیم و متوجه نیستیم و وقتی که متوجه نیستیم یعنی نمی‌بینیم و همه چیز را نمی‌بینیم پس حجاب داریم پس هم در عالم مُلک حجاب داریم و هم در عالم ملکوت پس برای اینکه این حجاب برداشته شود از مقابل دید معرفت ما و این تنها دید حسی نیست و دید معرفت هم هست چون عقل خودش چشم است و چشم فقط یک چشم ظاهری نیست، حقیقت بینایی و بصیرت عقل است عقل می‌بیند و ادراک درک می‌کند و این شهود یعنی دیدن عقل و دیدن دل و دیدن دل هم یعنی دیدن عقل شهود است اما حجاب هست حالا کم کم به وادی عقل برسم و ما عقل را نباید دست کم بگیریم همه‌ی اینها تو عقل است و عظمت انسان به عقل است و انسان چون عقل دارد جام جهان نماست و هر اندازه چشم تیز هم داشته باشد مثل عقاب اگر عقل نداشته باشد جام جهان نما نیست و انسان با عقل از حس نتیجه‌ی تازه می‌گیرد. دایره‌ی عقل خیلی وسیع‌تر از این حرف‌هاست و عقل کل جام جهان نماست، پس چون انسان عقل کامل دارد جام جهان نماست و اون وقت چون عقل کامل دارد حواسش هم در پرتو عقل معنی می‌شود، دیده‌های من و چشیده‌ها من با عقل معنی می‌شود اگر عقل نبود اینها معنی دیگری داشت و جام جهان نما بودن انسان به حسب عقلش است که مُحب هم به دنبال عقل است.

حتی دل مرکز عقل است و دل که می‌گویند یعنی دلِ عقول مولا علی علیه السلام : الهی هبلی قَلباً عُقولاً یعنی قلبی که تعقل دارد و الا اگر قلبی تعقل نداشته باشد شهود ندارد. من عقل رحمانی می‌گویم الَقلُ مَا عُبِدَ بّهِ الرحمن وَ اکتُسب بِه الجِنان: عقل؛ یک خاصیت دیگر برای عقل بگویم به ذهنم می‌آید و تنها این خاصیتش نیست که عالم را به ما نشان می‌دهد و جام جهان نماست و عقل معرفت همه چیز را به ما نشان می‌دهد و معرفت نتیجه‌ی عقل است و همه چیز را و همه‌ی هستی را و ملک و ملکوت را به ما نشان می‌دهد و حجاب‌ها می‌رود عقب و یک خاصیت دیگر دارد علاوه بر اینکه همه چیز را به ما نشان می‌دهد نادانی ما را هم برای ما آشکار می‌کند که کجا نمی‌فهمیم و این کم نیست که آدم بهفمد که نمی‌فهمد و حیوانات نمی‌فهمند که نمی‌فهمند و انسان‌هایی که نمی‌فهمند که نمی‌فهمند از حیوانات بدتر هستند. پس عقل هم حقایق را آشکار می‌کند برای ما و هم آنچه که نمی‌فهمیم و نافهمیدنی است به ما می‌گوید که اون را نمی‌فهمید: اَولَوا مَا خَلَق الله العُقل و جام جم انسان کامل به خاطر عقلش است منتهی عقل رحمانی است وسیع و همه جانبه و هیچ عارفی با عقل مخالف نیست.

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند    هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند 
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش     که یک کرشمه تلافی صد بلا بکند